سرگذشت شيرينى از حاجى ميرزا آقاسى به ميان كشيد بدينگونه :
« حاجى ميرزا آقاسى درويش و پيرو ملا عبدالصمد همدانى و در نزد او شاگرد بود . در آن سال كه وهابىها به كربلا و نجف گريختند و دست به يغما گشودند ، ملا عبدالصمد همدانى و چندين تن ديگر را كشتند . او در روزگار خود مردى درويش و دانشمند و دلآگاه بود . پيش از آنكه كشته شود به حاجى ميرزا آقاسى گفت : اگر پيشامدى براى من كرد و من از ميان شما رفتم ، زن و فرزندان مرا به همدان برسان . حاجى ميرزا آقاسى اين گفته را پذيرفت و چون عبدالصمد كشته شد ، با آئين درويشى و جوانمردى زن و فرزند پير و استاد خود را با تهيدستى به همدان برد . » عبدالبهاء مىگفت : « چون بيش از يك چارپا نتوانسته بود كرايه كند و بر آنهم زن و فرزند خرسال پير خود را سوار كرده بود در ميان راه با آنكه خود پياده مىرفت ، گاهى كوكان پير را كه از راه مانده مىشدند بر شانهى خود مىنشاند و رهنوردى مىكرد . هر جور بود آنها را تندرست به همدان رساند . آنگاه از آنجا پياده با كاروان حج روى به مكه نهاد . در همان كاروان عزتنسا خانم دختر فتحعلىشاه قاجار نيز با دبدبه و كبكبه همراه بود .
در فرودگاههاى ميان راه گاهى حاجى ميرزا آقاسى با چاكران شاهزاده و اختگان همنشين و همگفت مىشد و چون شيرينزبان و مثلگو بود گرامىاش مىداشتند و نوازشش مىكردند . شبى در ميان سخن گفت : بياييد دست بالا كنيد و دست اين شاهزاده خانم را بگيريد و در دست من بگذاريد ، زيرا او بىشوى است و من بىزن ؛ بهتر و سزاوارتر از من براى او كسى نيست ! از اين سخن همه به خنده افتادند . فرداى آن شب يكى از اختهها كه به آنها خواجه مىگفتند و مىگويند ، اين شوخى حاجى ميرزا آقاسى را به گوش شاهزاده خانم رساند و او را چنان برآشفته كرد كه حاجى را به پيشگاه خود خواست و به چاكران و گماشتگان فرمان داد كه پس كله و توى سر حاجى تا مىتوانند بزنند ؛ كتك سيرى به او زدند و از كاروان بيرونش كردند . حاجى پس از آنكه به مكه رسيد و روى به خانهى خدا آورد ، شال خود را از كمر بار كرد و
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٨٠