از عدسيه به مسخ آمديم . در آنجا شنيدم كه ميان مسلمانان و يهودىها ستيزگى درگرفته است از اينرو عبدالبهاء كه مىخواست چند روزى ديگر در گردش باشد بىدرنگ با راهآهن با ما به حيفا برگشت و پس از يكى دو روز به بهجى رفتيم . شبى سخن از چامه و چكامههاى فارسى به ميان آمد و نام انورى ابيوردى را برد . عبدالبهاء ابيوردى را آبيوردى به زبان آورد ؛ دريافتم كه دانستههاى خود را در اين بخش از استاد نياموخته و آنچه فرا گرفته از خواندن دفترها و ديوانها در نزد خود بوده . بارى چامهاى از خود خواند كه چند تا از آن در يادم است :
اين حلق بها در حلقه فتاد * اين دام بلا موى تو بود
بنگر صنما روى دل ما * چون قبلهنما سوى تو بود
اسبان جنون آماده كنون * جان منتظرى هوى تو بود
در پايان نيز گريز به نام مىزند و مىگويد :
بر مدعيان گرديد عيان * عباس سگ كوى تو بود
گاهى كه بهائيان اين چامه را مىخواندند ، به اينجا كه مىرسيد با آنكه نمىتوانستند دست در سخنان خداوند خود ببرند ، ولى به ناچار ناپرهيزى مىكردند و به جاى سگ كوى سر كوى ، تو مىخواندند و از اين نافرمانى كه در جاهاى ديگر نشانهى بىدينى و دروندى « 1 » است سرافرازى مىنمودند .
شبى سخن از حاجى ميرزا آقاسى به ميان آمد و عبدالبهاء دربارهى كشته شدن ملا محمدتقى قزوينى و گرفتارى قرةالعين و ميرزا صالح شيرازى و دو سه تن ديگر داستانها گفت و دادگويى كرد كه چون خواستند به جاى ملا محمدتقى پنج كس را بكشند ، حاجى ميرزا آقاسى داد و بيداد به راه انداخت كه يك تن كشته شده است ، چرا مىخواهيد به جاى يكى پنج آدم را بكشيد ؟ يكى بس است و پس از آن ،
هامش
( 1 ) . دُروَندى : دروغپرستى