تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
نپاييد و « از دل برود هر آنكه از ديده برفت » درست درآمد . در بيرون شهر تبريا چشمه‌هاى آب گرم بود كه از اندرون زمين مىجوشيد و بيرون مىآمد و از آنها آبدان‌ها ساخته بودند و گرمابه‌ها به راه انداخته كه مردم براى تندرستى و بهبودى به آنجا مىرفتند . چندين بار و هر بارى با عبدالبهاء به آنجا رفتيم و اگرچه من عبدالبهاء را در گرمابه ديده بودم بدين‌سان - هرگاه كه بدنش چرك و به گرمابه نيازمند مىشد ، فرمان مىداد تا خسرو گرمابه را آتش كند ، چون خوب گرم و آماده مىشد ، عبدالبهاء نخست به ما مىفرمود : « برويد و شست و شو و كيسه‌كشى كنيد تا من هم هوس كنم و بروم ، » ما مىرفتيم و پس از ما او مىرفت - ولى در تبريا با عبدالبهاء لخت مىشديم و به گرمابه و آبدان مىرفتيم . ديگران كه به گرمابه‌هاى آنجا مىآمدند سر تا پا لخت بودند ، ولى ما به روش ايرانىها لنگ مىبستيم و اگر گاهى بيگانه‌اى ما را مىديد به لنگ ما مىخنديد ، ولى ما به آنها نمىخنديديم . در اين رهسپارى از كسانى كه با ما همراه بود ، شادروان عزيزالله‌خان بهادرى شيرازى بود كه مردى دانشمند و زبان‌دان به شمار مىرفت و نامه‌هايى كه عبدالبهاء به آمريكايىها مىنوشت ترجمانىاش را او مىكرد . پس از درگذشت عبدالبهاء او نيز به ايران آمد و از كسانى بود كه شوقى پاس او را نگه نداشت و او را هم از خود راند ؛ مردى بود پاكيزه و پاكدامن . روزى به كنار رود اردن رسيديم ، چندين سوار كه ميرزا هادى پدر شوقى هم در ميان آنها بود به پيشواز آمدند و پيرامون كروسه‌ى عبدالبهاء را گرفتند . من هوس اسب‌سوارى به سرم زد ، اسب ميرزا هادى را گرفتم و جاى خود را در كروسه به او دادم . در اين ميان اسفنديار به اسب‌هاى كروسه هى زد ، سوارها هم كه از دنبال مىآمدند اسب‌ها را تاختند ، اسب من از همه جلوتر افتاد تا برابر عبدالبهاء رسيد ، چون مرا ديد شادمانى نمود و گفت : « صبحى ! صبحى ! اسب‌تازى هم مىكنى ؟ » گفتم : « آرى اينكه چيزى نيست .
باش تا روزى كه محمولان حق * اسب‌تازان بگذرند از نه طبق