شكوه به او مىدادند .
داستان سوار شدن و اسب تازى او را در بيرون من از عبدالبهاء و ديگران بارها شنيدم و پردهاى از نگارگرى به دستم آمد كه در برابر كاخ بهجى در دشت عكا به همان آئين كه مىگفتند در گردش است و چنانكه مىبينيد در اين پيكره استادى به كار برده و هر كس عكس بهاء را ديده است بىگمان در مىيابد كه يك سر مو اين پرده با آن عكس جدايى ندارد . بهاء خوش داشت كه پيروى آئين و روش پادشاهان بكند . چنانكه مىبينيد در گفتهها و نوشتههايش به پيروان خود مانند پادشاهان ، ما چنين فرموديم و چنان دستور داديم مىگفت و از آن هم گام فراتر مىنهاد آن را به نام اين بندهى من ! اى پسر كنيز من ! مىخواند . به هر يك از فرزندان و نزديكان خود پاى نامى داد و چنانكه پادشاهان گذشته به گرامىترين زن خود « مهد عليا » مىگفتند او نيز مادر غصن اكبر را مهد عليا ناميد كه از پيش گفتيم .
اگر بخواهيم چنانكه دلم مىخواهد به پهنا و درازاى سرگذشت خود در پيشگاه عبدالبهاء بپردازم هرچند گزارشها و سرگذشتها نغز و شيرين است مىترسم گفتهى نظامى :
آب ارچه همه زلال خيزد * از خوردن پر ملال خيزد
درست درآيد . همين اندازه بدانيد از آن روز كه به حيفا رفتم و پس از چندى همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزى كه از آنجا بيرون آمدم ، گام به گام با او بودم . به دور و بر فلسطين و شهر تبريا ( كانون يهود در آن روز ) رفتيم و بر روى درياى جليل كشتيرانى كرديم . در تبريا چندين روز در مهمانخانهى غروسمن كه يك آلمانى در چند سال پيش آنرا رو به راه كرده بود و پس از درگذشت او ، زنش از آن نگاهدارى مىكرد مانديم . در آن مهمانخانه دو دختر خوشگل و زيباى لبنانى بودند كه به كارهاى مهمانان از پاكيزه نگه داشتن اتاقها و آوردن چاشت در بامداد مىرسيدند . يكى از آن دو نامش صبحيه بود ، اندامى زيبا و رخى سرخ و سفيد و با نمك داشت . چون با من همنام بود دوست شديم و گرم گرفتيم ، ولى اين دوستى چند روز بيش