نشست و سخن آغاز كرد و پاس بر گردن من نهاد « 1 » و در ميان سخن گفت : « اى صبحى ! ببين تا چه اندازه مهربانم ، چون دانستم كه تو را ناخوشى پيش آمده به سراغت آمدم . خواهد آمد روزگارى كه تو در همينجا بيمار خواهى شد و كسى از تو دلجويى نخواهد كرد ، آنگاه به ياد من خواهى افتاد و خواهى گفت : فلانى چه اندازه مهربان بود . » به راستى چنين بود . هر چند من پس از عبدالبهاء در آنجا نبودم و اگر بودم بدتر از آن را مىديدم ، ولى در ايران هم مرا آسوده نگذاشتند و رشك بردند و مرا آزار دادند كه براىتان گزارش آن را خواهم داد .
بسيارى مهر و دوستى كه عبدالبهاء به يكى دو تن نشان مىداد ، خويشاوندان خود را به رشك مىآورد و گاهى نزد اين و آن گله مىكردند كه چرا بايد عبدالبهاء ديگران را بر ما برترى بنهد ؟ و اين را نمىدانستند كه اين برترى از راه نيازمندى است كه او به آنها دارد و چون از آنها راستى و درستى ديده به زبان ، گرامىشان مىدارد ؛ ( و گرنه آنچه از ايران پول و خواسته و پيشكش مىفرستند همه به كار خوشى و آسايش دامادها و نوادهها مىرسد . خوارك و پوشاك و گردش و هر گونه هزينهى دور و برىهاى عبدالبهاء از پولى بود كه بهائيان ايران مىفرستادند و از درآمد خود صد نوزده به او مىدادند و بسا خويشاوندان كسانىكه اين پولها را با دست حاجى امين براى عبدالبهاء مىفرستادند گرسنه بودند .
از اينرو بود كه دخترها و بستگان نزديك عبدالبهاء گاهى از بهاء ياد مىكردند و در ميان سخن مىگفتند : « آن دلبستگى كه بهاء به خويشاوندان خود داشت عبدالبهاء ندارد و هم ارزشى را كه او به كسان خود مىگذاشت اين نمىگذارد . » از بزرگمنشى بهاء سخنها مىگفتند كه درست دستگاهش مانند دستگاه پادشاهان بود ، گاهى بر اسب مىنشست و گردش سواره مىكرد و به روش پادشاهان دو تن از پسرهاى كوچكش پيشاپيش او مىرفتند سپس خود بهاء و به دنبالش پيروان مىرفتند و فر و
هامش
( 1 ) . پاس برگردن من نهاد : مقصود مرا احترام كرد ، بر من منت گذاشت .