بهائى گواهها هم مىآوردند . چه بهاء و در نامهها و دفترهاى خود شيعه را دروغزن و بدآئين دانسته و هر جا نام شيعه را برده واژهى « شنيعه » را هم به دنبالش آورده كه به فارسى زشتكار را مىگويند و به بسيارى از دانشمندان شيعه پاى نامهاى زشت داده ، چون شادروان آقا نجفى را گرگ و فرزندش را گرگزاده و امام جمعهى اصفهان را مار خوشخط و خال و بسيارى ديگر را به نامهاى زشت خوانده است كه اكنون از آن مىگذريم .
در نزد ديگران و كسانى كه دنبال ديندارى نمىرفتند ، عبدالبهاء اين كيش را مانند دينهاى گذشته به شمار نمىآورد و مىگفت : « مردم گرفتار بدبختى و جنگ و خونريزى و آزمندى بودند ، بهاء آمد و چيزهايى آورد كه به درد مردم مىخورد و آنها را به آسايش مىرساند . » گاهى دانشمندان فرهنگ به نزدش مىآمدند و مىپرسيدند : « شما بهاء را چه مىدانيد ؟ » در پاسخ مىگفت : « ما بهاء را استاد و پرورشدهندهى مردم جهان به راستى و درستى و پاكى و آزادگى مىدانيم . » ديگر سخن از اينكه بهاء فرستادهى خدا و برتر از همهى پيغمبران است و از جهان بالا به او كمك مىرسد و يا خدايى است كه در جامعهى آدمى پديدار شده در ميان نبود . عبدالبهاء در زندگى مانند بهاء نبود و از او سادهتر و بىآلايشتر زندگى مىكرد و اگر در ميان پيروانش كسى را مىديد كه هوشيار است و آمادگى دانش و هنرى دارد ، او را بر نزديكان برترى مىداد .
به هيچيك از دختران ونوادهها و داماها پاى نامى نداد و گاهى از كسان خود گله مىكرد و از آنها دلتنگى داشت . روزى من از سرماخوردگى ناخوش شدم چنانكه نتوانستم از خانه بيرون بيايم و از بامداد تا روز ديگر آسايش گزيدم و تنها در آنجا ماندم ؛ گاه فرو رفتن آفتاب ديدم يكى در خانه را مىزند نزديك در رفتم و گفتم كيست ؟ عبدالبهاءگفت : شايد نخواهد بگويد كه كيست . » بىدرنگ در را گشودم . پرسيد : « چگونهاى ؟ » گفتم : « در پرتو بخشش و نوازش سركارآقا بسيار خوب . » آنگاه
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٧٥