بر آتش خشم مىنشاند و گاهى رنج و آزار كسان را فراهم مىكرد .
هر روز پيش از برآمدن آفتاب از خواب برمىخواست و سرگرم راز و نياز مىشد و يزدان پاك را مىخواند و بيشتر به آهنگ و پىدرپى مىخواند : « يا الله المستغاث » . سپس دوباره به بستر مىرفت و يك تسو از روز برآمده بيدار مىشد كمى شير و يكى دو زردهى تخممرغ مىخورد ، آنگاه به كار مىپرداخت و هميشه ، چه در تابستان و چه در زمستان ، روزها پس از ناهار كمى مىخوابيد .
روزهاى آدينه پيش از نيمروز به مسجد مىرفت و پشت سر پيشواى مسلمانان سنّى كه در آنجا روش حنفى داشتند دست بسته نماز مىخواند و خود را مسلمان مىنمود و در ماه رمضان هم خويش را روزهدار نشان مىداد و گاهى كه در انجمنى با دانشمندان و بزرگان مسلمان روبهرو مىشد از برترى كيش مسلمانى سخن مىگفت و چنان رفتار مىكرد كه مردم آن سرزمين ، آنها را مسلمان مىدانستند و گمان نمىكردند كه دينى تازه آوردهاند و فرمانهاى قرآن را سترده و به جاى نماز و روزه و دستورهاى ديگر مسلمانى چيز تازهاى آوردهاند و فرمانهاى نوى به كار بستهاند . و اگر مىپرسيدند : « چرا خويشتن را بهائى مىناميد ؟ » مىگفت : « بهائى دين جداگانه نيست ، شاخهاى از مسلمانى است » . به خط من روزى به يكى كه اين پرسش را كرده بود به تازى نوشت : « امّا التسميته بالبهائيه كتسميه بالشاذليه » مىگويد : « نام نهادن به بهائىگرى چون نام نهادن به گروه شاذلىهاست . » شاذلى يك دسته از خداشناساناند كه پيرو كيش مسلمانىاند ، ولى نام شاذلى را بر خود نهادهاند . من در عكا سركردهى اين گروه را كه نامش شيخ محمود شاماتى و به سراغ عبدالبهاء آمده بود ديدم ، چون درويشان خودمان بودند كه خويش را بيداردل و آگاهروان مىدانستند .
آنچه به اين كار كمك مىكرد شيعى بودن ايرانيان بود كه چون بهاء از ايران بيرون آمد و شيعهى ايرانى به سه جانشين پيغمبر ناسزا مىگفتند و بهاء آنها را از اين كار نكوهيد ، آن دسته كه پيرو او شدند و جانشينان پيغمبر را دوست گرفتند بهائى ناميده شدند . اين سخنان دريافت مردم آن سرزمين بود و در اينباره از گفتارهاى بهاء ، رندان
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 374
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٧٤