داستان ميرزا مؤمن و آقا بيگم و ميرزا نبى خان را برايش گفتم . گفت : « اكنون كه چنين است با هر چه مىخواهى بنويس . » من هم با صاد نوشتم . اگر آن روز اينكار را نكرده بودم پدر ، او را به گناه بىدينى و زشتكارى از خانه بيرون مىكرد و او هم بدبخت مىشد . . .
اى بهائيانى كه مرا بد مىدانيد و راندهى درگاه خدا مىخوانيد ، خوبىهاى مرا دربارهى خود و پدر و مادرتان فراموش نكنيد ؛ از اينگونه كارها من بسيار كردهام كه اگر ديگرى به جاى من بود و از اين رازها آگهى نمىداشت خانوادهها در رنج مىافتادند . چنانكه افتادند ، روزى عبدالبهاء نام كسى را براى من برد كه از پيروان بهاء بود و در خانهى بهاء كار مىكرد ؛ همان هنگام ديگى از آشپزخانه گم شد بهاء به او فرمود : « ديگ را تو دزديدهاى . » در پاسخ چيزى نگفت ، از اينرو همه او را دزد دانستند . پس از چند روز ديگ از جاى ديگر پيدا شد آنگاه گفتند : « بهبه بر اين گروش و دلبستگى كه بالاى سخن بهاء نگفت . » و بسيارى از بهائيان كه به گفتههاى خودشان تاب اين آزمايش را نداشتند از ميان رفتند . اگر بخواهم گزارش روزگارى را كه در حيفا و گاهى در عكا نزد عبدالبهاء بودم بنويسم گذشته از اينكه دور و دراز مىشود ، مىترسم باور نكنيد و مرا دروغ زن بشماريد و بگوييد لاف مىزند و گزاف مىگويد .
اكنون براى اينكه عبدالبهاء را بشناسيد بشنويد : عبدالبهاء را در روزگارى من ديدم كه در پايان زندگى و سالش به هفتاد و پنج رسيده بود ؛ ولى چشمش بافروغ و دندانهايش بجا و گوشش شنوا بود . مردى خوشسخن و نكتهسنج و با انديشه بود . گاهى جوشى مىشد و برآشفته مىگشت و در پارهاى جاها زودباورى نشان مىداد و بدگويى و سخنچينى در او كارگر مىافتاد و چون با برادران و خويشاوندان پدرى خود دوستى نداشت و آنها را سخت دشمن مىشمرد و خرسند نبود كه كسى از پيروانش با آن دسته از بهائيان كه سرورشان غصن اكبر بود ديدن كند ، به دنبال اين دو دستگى ، مردم بدگو و سخنچين بهائى ميدانى داشتند كه در نهانى بگويند : « فلان آدم را نيمهشب نزديك كاخ بهجى ديدم بىگمان به ديدار برادرش رفته . » اين آگهىها او را
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 373
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٧٣