تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
مىخورديم . به جان شما سوگند اگر بخواهم پرسش‌ها و پاسخ‌هاى پيروان اين كيش را بنويسم و يا گزارش دهم كه چه خواهش‌ها داشتند و چگونه برآورده مىشد مات مىشويد كه چگونه مردمى كه مىگويند در راه خوشبختى و پيشرفت دانش و يگانگى جهانيان و بركنارى آنان از تباهى جانبازى كرديم ، در پستىها و پليدىها فرو رفته بودند . اگر به اين كار دست يازم سرگرمى خوشمزه‌اى است و دفترهاى خنده‌دارى به ميان خواهد آمد ، ولى از آن مىگذرم ؛ چه عبدالبهاء مرا رازدار مىدانست و چنين مىپنداشت كه در سينه‌ى من براى هميشه پنهان خواهد ماند . اين را نيز بشنويد : چند سال گذشت من به تهران آمدم و از اين مردم ده‌رو و پليد كناره گرفتم . روزى در خانه‌ى يكى از دوستان به پيرزنى ناتوان و بينوا برخوردم ، دلم به حال او سوخت ، گفتم : « نام تو چيست و از كجايى ؟ » گفت : « نامم سكينه و از مردم نائينم . » رفته‌رفته در ميان سخن دريافتم كه اين بينوا خواهر دبير مؤيد است از او پرسيدم كه به سراغ برادر مىروى و كمكى به تو مىكند ؟ گفت : « مرا راه نمىدهد ؛ يكى دو بار با خواهرم ربابه كه از نايين به تهران آمده بود به سراغش رفتيم زنش ما را به درون خانه راه نداد ، او هم چيزى نگفت ؛ تنگدستى و بينوايى را ننگ مىداند . » بىپروا گفتم : « نفرين باد بر اين گروه بىشرم و پليد كه براى فريب مردمان مىگويند همه باريك داريد و برگ يك شاخسار ؛ ولى در نهان چون خويشاوندان‌شان بينوا هستند آنها را به خود راه نمىدهند ! » بد نيست كه نكته‌ى ديگرى را هم بشنويد : پاسخ نامه‌هاى بهائيان از سوى عبدالبهاء به دست من بسيار به سود بهائيان بود ؛ زيرا من بسيارى از لغزش‌هاى عبدالبهاء را كه به زيان آنها تمام مىشد جبران مىكردم . نمونه‌اى بياورم كه خوب دريابيد . بهائيان ساده و كم‌دانش ايران چنين مىپنداشتند كه عبدالبهاء در آنجا نشسته و از كار همه‌ى مردم دنيا آگاه است . به ياد دارم گاهى با دايىزاده‌ام كه روزى زهرا خانم بود و امروز روحا خانم است در اين گونه چيزها سخن مىگفتيم . او سرگرم پوست كندن باقلى بود از دانش عبدالبهاء سخن مىگفت ، كه اكنون كه من دارم باقلى پوست مىكنم او كه در