اكنون ببينيم افنان كياناند . بهاء كه نزد پيروان خود دادمند خدايى بود خود را درخت و فرزندان نرينهى خويش را غصن خواند و بستگان سيدباب را افنان ؛ به گمان اينكه اغصان شاخههاى بزرگ و افنان شاخههاى كوچك است ، ولى در واژهى تازى غصن را شاخه و فنن را شاخهى راست گويند و از سه به بالا اغصان و افنان است ، و باز گمان كرده كه افنان تك است ، از اينرو به هر يك از بستگان باب به جاى اينكه فنن بگويد افنان گفته . دربارهى بستگان باب گفتگو بسيار است زيرا باب خويشاوند نزديك نداشت جز سه دايى و ميرزا هادى از فرزندان دايى سيدباب نبود ؛ ميرزا هادى پسر سيدحسين و او فرزند سيدابوالقاسم سقاخانه است كه سردستهى سينهزنان شاهچراغ شيراز بوده و سالى چهل تومان مزد چاكرى آن آستان را مىگرفته و مىگويند با زنى كه سيد ] محمدعلى [ باب در شيراز گرفت خويشاوندى داشت و گروشى چندان به باب نداشت و نه او و نه فرزندانش در راه باب گامى برنداشتند تا چه رسد به جانفشانى . پس از چندى ميرزا هادى نوهى او از عكا سردرآورد و با تهيدستى از هر مايهاى ضيائيه خانم دختر عبدالبهاء را گرفت و شوقى را با دو پسر ديگر و دو دختر به بار آورد كه امروز هم خودش و هم فرزندانش راندهى درگاه شوقىاند و جز پول درآوردن از كيسهى عبدالبهاء و خوردن و آروغ زدن كارى ازش ساخته نبود ، از ريش هم كوسه بود . روزى عبدالبهاء او را خواست . گفتند : « دارد ريش مىتراشد . » عبدالبهاء گفت : « ريش كى را مىتراشد ، او كه ريش ندارد ! ربابه بايد ريش بتراشد . » ( ربابه زنى بود از مردم يزد كه رختشورى و جارو پاروى اندرون ، را مىكرد چهرى آبلهگون و پر مو داشت . )
دختر دوم عبدالبهاء را به ميرزا محسن دادند ؛ مردى كوتاه بالا و سر تاس بود و ميان دامادها از ديگران فزونى داشت ، يك چشم در شهر كورها بود . او هم سه پسر و يك دختر داشت . سومين دختر عبدالبهاء روحا خانم بود كه او را به ميرزا جلال فرزند سيدحسن اصفهانى بازرگان كه به دست ظلالسلطان كشته شد دادند . از او هم دو پسر و يك دختر ماند .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٦٦