تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
نمىخواهم از زبان او از خود ستايشى كرده باشم ، ولى در يكى از اين شب‌ها كه خواندن سرودهاى شيرين فارسى او را به شادى و خوشى كشانده بود ، سرگذشت وصال شيرازى را بدين‌گونه گفت كه : « چون فتحعلى شاه به شيراز رفت ، بزرگان شهر از دانشمندان و سرجنبانان و بازرگانان به ديدنش رفتند . گاهى كه آخوندها در پيشگاهش بار يافته بودند وصال شيرازى هم سر رسيد ؛ چون مىدانست كه آخوندها با درويش‌ها ميانه‌اى ندارند براى دلخوشى آخوندها كه زورشان زيادتر از درويشان بود ، روى به وصال كرد و گفت : شنيده‌ام آواز خوشى دارى و خوب مىخوانى . كامه‌اش اين بود كه وصال را نزد آخوندها شرمنده كند ، ولى او در پاسخ گفت : آواز خوش ، خداداى است و رنجى در آن نكشيده‌ام ، آنچه خود به دست آورده‌ام و در راه آن كوشش كرده‌ام و به آواز پيوند داده‌ام ، ساز است كه خوب مىنوازم . فتحعلىشاه از پاسخ او درمانده شد و گفت : وصال ! در گردآورى هنر زياده‌روى كرده‌اى . » وصال نامش محمد شفيع و پاى نامش ميرزا كوچك از مردم شيراز و يكى از دانشمندان بنام بود . استاد و راهنمايش شادروان ميرزا ابوالقاسم سكوت يكى از درويشان دل‌آگاه بود . نخست در سخن نام « مهجور » بر خود نهاد و چون از دورى به نزديكى رسيد به فرمان استاد خود سكوت « وصال » نام گرفت و دفترهاى بسيار در دانش‌هاى گوناگون از خود به يادگار گذاشت . هفت‌گونه خط را خوب مىنوشت و در هر هنرى سرآمده بود . از اينها گذشته فرزندان و فرزندزادگانى از فرخندگى پرورش خود به اين جهان داد كه مايه‌ى سرافرازى ايران بوده و هستند . عبدالبهاء رفته‌رفته با من خو گرفت و خشنود بود كه بودن من مايه‌ى شادمانى روان اوست ؛ بارها اين را به زبان آورد و به خط خود بر كاغذها نوشت و يكى از آنها نامه‌اىست كه به پدرم نوشت و او را از اين راز آگهى داد . اينك نامه : « اى بنده‌ى بهاء سليل « 1 » جليل به فوز عظيم رسيد و به موهبت كبرى نايل شد ،
هامش
( 1 ) . سليل : فرزند و بچه
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 364 | فضل الله مهتدى