رسيدند . » در پاداش اين نكوگويى ، انگلستان عبدالبهاء را به نشانى سرافراز كرد .
به همراهى اين نشان ، پاى نام « سر » را نيز به عبدالبهاء دادند و عبدالبهاء كه تا آن روز در ميان مردم آنجا به عباس افندى نامور بود به سر عباس شناخته شد . روزى به ياد دارم كه در طبريا بوديم ( شهرى است در كنار درياچهى آب شيرين و بيشتر مردم آنجا يهودى هستند ) عبدالبهاء و من سواره از خيابانى كه آن را داشتند سنگفرش مىكردند مىخواستيم بگذريم ؛ نگهبان خيابان دست بلند كرد كه از اينجا نگذريد عبدالبهاء به تازى گفت : « من سر عباس هستم . نگهبان گفت : پس بيشتر از هر كسى بايد قانون را نگه داريد . »
نشان و پاى نام گرفتن عبدالبهاء ، سخنها به ميان آورد ؛ گروهى اين كار را پسنديده نمىدانستند و خردهگيرى مىكردند كه مرد خدايى نبايد در پى اين خودنمايىها باشد و چون پس از فيروزى در جنگ انگليسها به چند تن از بزرگان مسلمان آن دور و بر نشان و پاى نام دادند و هيچيك نپذيرفتند هم سنخى آنها با عبدالبهاء بيشتر زبانزد شده بود . مىگويند براى شيخ محمود آلوسى مفتى بغداد هم انگليسها نشان فرستادند ولى بازگرداند و گفت : من زير بار سپاس ديگران نمىروم و از اينرو در نزديك مردم بهويژه مسلمانان بسيار گرامى شد . »
شبى گفتگو از نشان دادن انگليسها به ميان آمد ، عبدالبهاء گفت : « عثمانىها هم براى من نشان فرستادند ، ولى من پس از پذيرفتن به ديگران بخشيدم . » اين گفتگو در انجمن همگان نبود در ميان چند تن از ويژگان بود .
عبدالبهاء با مثنوى خداوندگار جلالالدين بلخى خراسانى ميانهاى داشت و گاهى از آن مىخواند و در ميان سرگذشتهاى آن دفتر داستانهاى نغز را خوش داشت و چون از خواندن من به شور و شادى مىآمد ، از سخنان خداوندگار مىخواند ؛ بهويژه از داستان « صدر جهان » و چنان مىخواند كه هر كس درمىيافت به شور آمده است و پيوسته شش دفتر مثنوى جلد كرده دم دستش بود كه گاهى چون آسايش مىيافت مىخواند .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٦٣