چهارمين داماد عبدالبهاء هم آقا احمد يزدى بود . اداها درآورد تا در سن پيرى دخترى كه چند خواستگار داشت و نامش منور خانم بود گرفت . اين را هم بدانيد در سر اين دختر گفتگوها شد ، از هر گوشه خواستگارى بلند شد و بسيارى رانده شدند تا سرانجام هر چهار به خانهى شوهر رفتند يا درست بگوييم شوهر به خانهى اينها آمد .
اين را هم بدانيد كه بيشتر اين افنانها چل « 1 » بودند و چند تن از ايشان ديوانهى زنجيرى شدند . براى نمونه دو سه تا مىگويم : حاجى ميرزا محمدتقى پسرى داشت خوشخط و دانش خوانده به نام سيدآقا در 22 سالگى روزى در آبدارخانه قليان خواست ، پىدرپى كشيد و سخن نگفت تا چهرهاش سرخ و آتشى شد و خرد را از دست داد . حاجى سيدميرزاى افنان هم پسر و دخترش هر دو ديوانه شدند كه در سرداب خانه كند و زنجيرشان كردند . ميرزا ابوالحسن افنان كه ميرزا هادى برادرزادهاش بود و در حيفا در نزد عبدالبهاء به آسودگى مىزيست و من او را ديده بودم روزى به كلهاش زد و به كنار دريا رفت و خود را در آب انداخت و درگذشت .
در ميان نوادههاى عبدالبهاء در روزهاى نخست من با شوقى آشنا شدم و او داراى سرشت و نهاد ويژهاى بود كه نمىتوانم درست براى شما بگويم ؛ خوى مردى كم داشت و پيوسته مىخواست با مردان و جوانان نيرومند دوستى و آميزش كند ! شبى با او و دكتر ضياءالدين بغدادى ، فرزند يكى از بهائيان نامور كه در آمريكا كارش پزشكى بود و براى ديدار عبدالبهاء به حيفا آمده بود ، در عكا گرد هم بوديم و شوخىهايى كه جوانان يكه مىكنند مىكرديم ، در ميان گفتگو من براى كارى از اتاق بيرون رفتم و بازگشتم در بازگشت ديدم دكتر ضيا كار ناشايستى كرده . . . من برآشفتم و گفتم : دكتر ! اين چه كارى است كه مىكنى ؟ شوقى رو به من كرد و گفت اگر تو هم مردى دارى نشان بده ! مانندهى اين سخنان و كارها چند بار از او شنيدم و ديدم و دريافتم كه بايد كمبودى داشته باشد .
هامش
( 1 ) . چل : كم عقل ، نادان ، احمق ، ديوانه