تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
هرچند از يادآورى اين سرگذشت شرمنده‌ام و مىدانم كه نبايد جز به‌ناچارى اين سخنان را گفت ، ولى چون نيازمندى دارم كه شوقى را خوب بشناسيد و بدانيد همانندهاى اين‌گونه مردمان كم و كاستى دارند چنان‌كه نمىشود اينها را نه در رج مردان گذاشت و نه از زنان به شمار آورد ؛ نه بويه « 1 » و دلبستگى و مهرورزى زنان را دارند و نه خرد و هوشيارى و مهربانى مردان را . در اين‌گونه آدم‌ها دلبندىهاى ويژه‌اى است كه دشوار است انسان به آن پى ببرد . نمىدانم شنيده‌ايد كه گاهى كرت پزشكى مردى را روى تخت مىخواباند و با كنش پزشكى او را زن مىكند و يا زنى را مرد مىنمايد و هم آدمى كه پيكره‌ى مردى دارد ، ولى نارس است ، و داراى خوى زنان است مىشود بر نيروى مردىاش افزود . اى كاش در جوانى شوقى به كرت پزشك دانايى بر مىخورد و ايارش يك پهلوى مىشد . اينكه مىبينيد نه دلبستگى به پدر دارد و نه اندوه برادر و خواهر مىخورد ، نه رنج مادر را در پرورش و نگهبانى خويش به ياد مىآورد و نه دوستان جانفشان را سپاس‌گزار است ، فرمان‌ها مىدهد كه كار مرد خردمند نيست ، بهانه‌ها مىگيرد كه از هوشيارى به دور است ، همه از آنجا سرچشمه مىگيرد . من با شوقى دوست بودم و در بيشتر گردش‌ها باهم بوديم تا آنكه چند ماه پيش از مرگ عبدالبهاء به لندن رفت و همان روزها با يكديگر نامه‌نويسى داشتيم ، و پيوسته دستور عبدالبهاء در چگونگى آميزش و گفتگوى با مردم با نوشته‌ى دست من به او مىرسيد . خوب به ياد دارم كه در نامه‌اى كه با خط من عبدالبهاء برايش نوشت ، سخن از پروفسور ادوارد براون به ميان آورد و گفت : « گاهى كه او را مىبيند سخن از كيش و آئين بهائى به ميان نياورد و هرگاه پروفسور از بهاء بپرسد و بگويد شما او را چه مىدانيد در پاسخ بگويد ما بهاء را استاد خوىهاى پسنديده و پرورش دهنده‌ى مردمان مىدانيم ديگر هيچ . » و هم فرمود كه در گفتگوى خود با ديگران باريك‌بين باشد و
هامش
( 1 ) . بويه : آرزومندى