چيزى نگويد كه با روش آنان جور در نيايد .
جز شوقى با روحى و سهيل افنان پسران ميرزا محسن و نوادههاى عبدالبهاء دوست بودم همچنين با منيب شهيد فرزند ميرزا جلال اصفهانى - كه امروز يكى از پزشكان ارجمند است و در بيروت در بيمارستان آمريكايى كار مىكند - و حسين برادر شوقى كه نزد من فارسى مىخواندند . اين را هم براى شما بگويم بهاء به پسرهاى خود پاى نام غصن داد و به بستگان دور و نزديك و خرد و كلان زن باب هم پاينام افنان ، ولى در اين ميدان به برادران و فرزندان برادر و خويشاوندان دور و نزديك خود چيزى نداد مزه اينجاست كه سيدمحمد يزدى كه نياى مادريش نوهى دايى زن باب بود افنان شد كه شاخهى خدا باشد ؛ ولى ميرزا مجدالدين برادرزاده و داماد بهاء نه از اغصان شد و نه از افنان و شنيدم كه مادرزنش از بهاء درخواست كرد كه به او پاى نام غصن بدهند و بهاء دريغ كرد و نداد .
روزى در حيفا با يكى از رندان بهائى همين نكته را در ميان گذاشتم . گفت : « اى بىدين مگر نمىدانى همه چيز در دست اوست ؟ مگر نفرمود : اگر به آسمان بگويم زمين و به زمين بگويم آسمان كس را نرسد كه چون و چرا كند ؟ دلش مىخواهد كه به بچه گربههايى كه در خانهى ميرزا ابوالقاسم سقاخانه به دنيا آمدهاند افنان بگويد و به فرزند برادر نگويد ؛ مگر همه چيز در دست او نيست ؟ خاموش ! » مشت بر دهانم زدم و گفتم : « به چشم ، هر چه آن خسرو كند شيرين بود .
اكنون بر سر سخن رويم . چنانكه گفتم من شب و روز سرگرم نوشتن و پاكنويس كردن نامهها و به راه انداختن چرخ كارها بودم و از اين راه ، عبدالبهاء را آسوده دل كردم و هر روز شمارهى نامه و پاسخ آن در دست من بود .
چيزى كه مايهى شگفتى من مىشد نامههاى بهائيان به عبدالبهاء بود كه مىتوانم بگويم همهى آنها از زير چشم من مىگذشت ! و من پس از آگهى بر آنها سرگردان مىشدم و با خود مىگفتم اينها چه پيشرفتى در رفتار و كردار پسنديده در اين جهان كردهاند ؟ و چه گامى در دانش و شناسايى به جلو رفته ؟ كه همه از عبدالبهاء آروزهاى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٦٩