عاكف كوى دوست گشت و مستفيض از خوى او گرديد ، در اين انجمن حاضر گشت و به صورت حسن ترتيل آيات نمود ، هر شب جمع را مستغرق بحر مناجات كرد و به آهنگ شور و شهناز به راز و نياز آورد . شكر كن خدا را كه چنين پسر روحپرورى به تو داد و عليك البهاء الابهى ، عبدالبهاء عباس . »
اكنون بد نيست با مردمى كه دور و بر عبدالبهاء بودند آشنا شويم و ببينيم در ميان آنها خداوندان دل يافت مىشدند يا نه ؟ دو دسته مردم در پيرامون عبدالبهاء جاى داشتند ؛ يك دستهى آنها مهمانانى بودند كه براى ديدن او از راههاى دور بهويژه ايران بدانجا آمده و مىآمدند و چند روزى در مسافرخانه مىماندند . مردمى ساده و خرافىپسند ، و آمده بودند تا مزد ديدار خود را سرمايهى رفتن به بهشت كنند و پس از چند روزى بروند و جاى خود را به آيندگان ديگر بدهند . گاهى در ميان ايشان رندى پيدا مىشد كه گفتگو و آميزش با او بىمزه نبود . دستهى ديگر فرزندان آنهايى بودند كه با بهاء بدانجا رانده شده ؛ اينها نه سادگى و بىآلايشى دستهى نخست را داشتند و نه دريافت رندان جهان را ، كارشان داد و ستد ، مفتخورى و خودپسندى بود . و گل سرسبد اين دسته چهار داماد عبدالبهاء بودند كه از خرد ، دانش و فرهنگ جدايى داشتند و از پولهايى كه به نام باج ، حاجى امين از بهائيان مىگرفت و به عكا مىفرستاد هزينهى زندگى آنها از خوراك و پوشاك و آموزش و پرورش فرزندانشان داده مىشد و كسى از آنها نيكخواهى و مهربانى و دستگيرى از بينوايان نديده بود .
عبدالبهاء چهار دختر داشت ؛ بزرگتر از همه ضيائيه خانم بود . پس از او طوبى خانم و روحا خانم و از همه كوچكتر منور خانم . چنانكه گفتم بهاء مىخواست ميان دو فرزندش بستگى هميشگى باشد و براى اين كار به ناچار مىبايستى دختران عبدالبهاء را به پسران غصن اكبر بدهند ، ولى زن عبدالبهاء منيره خانم از اين كار جلوگيرى كرد ( و اين همان زن است كه بهاء پاى نام كنهى ادرنه به او داد ) و چون ناچار بودند دخترها را به شوهر بدهند آدمتراشى كردند ضيائيه خانم را به ميرزا هادى دادند و گفتند كه از افنان است .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٦٥