آب حيات من است خاك سر كوى دوست * گردوجهان خرمى است ماوغم روى دوست
ولوله در شهر نيست جز شكن زلف يار * فتنه در آفاق نيست جز خم ابروى دوست
داروى عشاق چيست زهر ز دست نگار * مرهم مشتاق چيست زخم ز بازوى دوست
گر بكند لطف او هندوى خويشم لقب * گوش منوتابهحشر حلقهى گيسوى دوست
گر متفرق شود خاك من اندر جهان * گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
ياد نيارد ربود گرد من از كوى دوست * روز قيامت زنم خيمه به پهلوى دوست
سخن كه به اينجا رسيد چند بار پشت سر هم آن را خواند ، آنگاه چشم برگشاد و گفت : « فى امانالله » .
همه برخاستند و رفتند جز ويژگان كه بر جاى خود نشسته بودند ؛ عبدالبهاء آزادانه لب به سخن گشود و از موسيقى و درگيرى آن در روان آدمى سخنها گفت : روزگارى كه ما در تهران بوديم حاجى علىاكبرى بود تارزن كه تار بسيار خوب مىزد و ساز او درمان درد من شد . » من در سخنش دويدم و گفتم :
« نوادهى او اكنون از هنرمندان اين رشته است و به همان نام نيا به حاج علىاكبر خان شهنازى نامور است . »
عبدالبهاء دنبالهى سخن را رها نكرد و گفت :
« روزى كه ما به اسلامبول رسيديم يك شب ما را در آن سوى پل تا بامداد نگاه داشتند و نگهبانان بر ما گماشتند مردى در سر پل نى مىزد ، چنان در من كارگر آمد كه تا دميدن آفتاب به خواب نرفتم . . . »
آن شب به ما بسيار خوش گذشت . شب ديگر اين چامه را از داناى راز حافظ خواندم :