چشم بدت دور اى بديع شمايل * ماه من و شمع جمع و مير قبايل
جلوهكنان مىروى و باز بيايى * سرو نديدم بدين صفت متمايل
هر صفتى را دليل معرفتى هست * روى تو بر قدرت خداست دلايل
قصهى ليلى مخوان و غصهى مجنون * عشق تو منسوخ كرد ذكر اوايل
نام تو مىرفت و عاشقان بشنيدند * هر دو به رقص آمدند سامع و قايل
پرده چه باشد ميان عاشق و معشوق * سد سكندر نه مانع است و نه حايل
گو همه شهرم نگه كنند و ببينند * دست در آغوش يار كرده حمايل
دور به آخر رسيد و عمر به پايان * شوق تو ساكن نگشت و مهر تو زايل
گر تو برانى كسم شفيع نباشد * ره به تو دانم دگر به هيچ وسايل
با كه بگويم حكايت غم عشقت * اين همه گفتيم و حل نگشت مسايل
سعدى از اين پس نهعاقل است و نه هشيار * عشق بچربيد بر فنون فضايل
نمىتوانم براى شما بگويم خواندن و آواى بم و زير و آهنگ شورانگيز من چه كرد ، هرجا گوشى بود خريدار نايم شد ! نه تنها مردان كه پيرامونم بودند مات نواى من شدند ، زنها نيز در اندرون خود را به پشت درها كشاندند و شيفتگى نمودند ! عبدالبهاء هم كه در سرشتش مايهاى از شور و كشش بود ، چنان دلباخته شد كه تكيه بر نيمكت داد و چشمها را بر هم نهاد و در جهانى ديگر فرو رفت . چون خواندن من پايان يافت پس از دمى كه خاموشى انجمن را فرا گرفته بود ، ديده برگشاد و گفت :
« اى صبحى ! غوغا كردى ، خوب چامهاى را برگزيدى ، اين يكى از بهترين سخنان سعدى است ، ولى اگر از من مىپرسى من اين چامه را دوست دارم . . . » آنگاه با نيمه آهنگ آغاز خواندن نمود و با نرمى پاها را بر زمين مىكوبيد :