پسنديد و پس از آن هر شب مرا مىفرمود كه بخوان . شبى گفت : « صبحى ! از چامههاى بهاء بخوان . » اين چامه را خواندم :
ساقى از غيب بقا برقع افكن از عذار * تا بنوشم خمر باقى از جمال كردگار
آنچه در خمخانه دارى نشكند صفراى عشق * زان شراب معنوى ساقى همى بحرى بيار
تا كه برپرند اطيار وجود از سجن تن * در فضاى لامكان در ظل صاحب اقتدار
مردگانند در اين انجمن اندر ره دوست * اى مسيحاى زمان هان نفسى گرم برآر
گر خيال جان همى هستت به دل اينجا ميا * ور نثار جان و سر دارى بيا و هم بيار
رسم ره اين است گر وصل بهاء دارى طلب * ورنباشى مرد اين ره دور شو زحمت ميار
درويش جهان سوخت از اين نغمهى جانسوز الهى * وقت آن است كنى زنده از اين نالهى زار
دو نكته است كه بايد بدانيد ؛ يكى آنكه اگر رجهاى اين سخن همه با يكديگر همتراز نيستند گوينده چنين گفته است ، ما درست نوشتهايم . دوم آنكه بهاء گاهى به سلمانيه رفت و در تكيهى درويشان با آنها همراز ، از نامش پرسيدند گفت : « نامم درويش محمد است . » در اينباره داستانهاست كه شايد در جاى خود بگوييم .
بر سر سخن رويم . از آن پس هر شب به فرمان عبدالبهاء چامهاى از بهاء مىخواندم تا آنچه در چنته داشتم به ته كشيد . در شب چهارم و پنجم همين كه فرمان داد گفتم : « خاك پايت شوم از سخنان خداوند چيزى از بر ندارم ، از سخنان سعدى و حافظ چيزى بخوانم ؟ » فرمود : « بخوان . » آنگاه با آب و تاب و شور و شادى اين غزل را خواندم :