به خط من و به يادگار اين جشن ، نامهى بالابلندى دربارهى خسرو نوشت و آن نامه را اينگونه سخنان بود : « خسرو روزى به اين دستگاه راه يافت و در چاكرى كوشيد كه لب از شير مادر تازه شسته و ناخن دست و پايش نرم بود و سخت نشده بود . »
بعد از درگذشت عبدالبهاء با خسرو نيز مانند ديگران به سختى رفتار كردند و او را راندند ؛ به بيروت رفت و از پريشانى خود را كشت . مزه اينجاست چون اين سخن فاش شد و برخى از دوستان خسرو پرسيدند : « خسرو چرا خود را كشت ؟ » گفتند : « ز بس دلبستگى به شوقى داشت ، تاب دورى او نياورد و خود را از ميان برد . »
اين سخنها را داشته باشيد و اكنون از برنامهى شبهاى ما بشنويد ؛ هر شب به نزد عبدالبهاء مىرفتيم ، جز شبهاى دوشنبه ؛ زيرا در پسين يكشنبه به « مسافرخانه » در كوه كرمل مىآمد و سرى مىكشيد ؛ آنگاه به اتاق بزرگى كه پهلوى آرامگاه باب بود مىنشست و بهائيان نيز گرداگرد اتاق مىنشستند و چاى مىخوردند . پس از آن برمىخاست و گلابپاشى به دست مىگرفت و بر سر و روى همه گلاب مىريخت و همه را به درون اتاقى كه مىگويند گور باب در آنجاست مىفرستاد و خودش پشت سر همه دم در مىايستاد و در را مىبوسيد و فرمان زيارتنامه مىداد و گاهى هم خودش مىخواند و پس از آنكه دريافت من آوايم خوب است اين كار را در همهجا به من واگذار كرد .
ولى چگونه دريافت كه من خوب مىخوانم ؟ شبى با دوستان نزدش نشسته بوديم و از هر درى سخن در پيوسته كه شادروان عزيزالله ورقا گفت : « صبحى خوب مىخواند . » عبدالبهاء فرمود : « بخواند . » من كه از ديرگاه چشم به راه اين فرمان بودم و آرزوى آن را داشتم ، جانى تازه يافتم و با آب و تابى بىاندازه يكى از رازگويىهاى شيوا و رسا را به زبان تازى به آهنگ خوش خواندم . بسيار خرسند شد و آوايم را
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 355
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٥٥