سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
گوهرى كزصدفكونو مكان بيرون بود * طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش * كو به تأييد نظر حل معما مىكرد
ديدمش خرموخندان قدح باده به دست * واندران آينه صدگونه تماشا مىكرد
گفتم اين جام جهانبين به تو كى داد حكيم * گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد
آن كه چون غنچه دلش راز حقيقت بنهفت * ورق خاطر از آن نسخه محشا مىكرد
گفتم آن يار كزو گشت سر دار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
آن همه شعبدهى عقل كه مىكرد آنجا * ساحرى پيش عصا و يد بيضا مىكرد
فيض روحالقدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
گفتمش سلسلهى زلف بتان از پى چيست * گفت حافظ گلهاى از شب يلدا مىكرد
هر چند اين چامه و آهنگ ، شور و كششى به عبدالبهاء و ديگران داد ، ولى مانند شب گذشته نبود و به راستى آن شب نوبر بود .
بارى در يكى از شبها كه خواستم بخوانم ، يكى از بهائيان ياوهگو روى به عبدالبهاء كرد و گفت « اگر از سخنان سخنوران بهائى ، مانند نعيم و نبيل و ديگران بخواند بهتر نيست ؟ » عبدالبهاء توى دهنش زد و گفت نه . سپس سخن از سخنوران و گويندگان فارسى به ميان آورد و نامى از قاآنى و يغما برد و از دادگويى يغما ستايش كرد و گفت : « از او پرسيدند تو در سخن استادترى يا قاآنى ؟ گفت : در شهرى كه قاآنى فرمانرواى سخن است من پته نويسى بيش نيستم . » آنگاه از سخنان قاآنى و يغما چند تكه خواند و خنديد .
روزى پياده براى گردش به كنار دريا رفتيم ، هوا هم رو به گرمى مىرفت . در برگشت با يكى از بزرگان شهر روبهرو شد و دربارهى زمينهاى دامنهى كرمل سخن مىگفت ؛ گفتگو به درازا كشيد ، ديرتر از روزهاى ديگر به در خانه رسيديم ، آسمان تاريك شده بود و ستارهها پيدا بودند ؛ يكسر به اتاق پذيرايى رفت و دستور داد كه