تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
بانگ بلند فرمود : « غزل غزل » . من از خداوندگار جلال‌الدين بلخى خراسانى اين چامه را خواندم :
باز آمد آن مغنى با چنگ ساز كرده * دروازه‌ى بلا را بر عشق باز كرده بازار يوسفان را از حسن درشكسته * دكان شكران را يك‌يك فراز كرده شمشير در نهاده سرهاى سروران را * وانگاهشان ز معنى بس سرفراز كرده خودكشته عاشقان را بر خونشان نشسته * و آنگاه بر جنازه‌ى هر يك نماز كرده آن حلقه‌هاى زلفت حلق‌كه‌راست روزى * اى ما برون حلقه گردن دراز كرده بخت ابد نهاده پاى تو را به رخ بر * كت بنده‌ى كمينم وانگه تو ناز كرده اى خاك پاى نازت سرهاى نازنينان * وز بهر ناز تو حق شكل نياز كرده
پس از خواندن ، عبدالبهاء به من نگاهى كرد آنگاه كاسه‌اى ليموناته را به لب برد و دمى از آن خورد ، مرا به نزديك خود خواند كه بگير و كام را شيرين كن كه براى تو است . شيخ فرج‌الله زكى كه از مردم كردستان و در مصر چاپخانه داشت و دوست عبدالبهاء و آن شب هم در آن انجمن بود ، چون ديگران او را نيز شور برداشت و به آهنگ بلند گفت : « وسقاهم ربهم شراباً طهورا . » اين آيه از قرآن است ، مىگويد : « پروردگار به ايشان نوشابه‌ى پاكيزه‌اى نوشاند . » آن شب هم شبى بود كه مانندش را كم ديدم . به راستى در زمين نبوديم و سر به آسمان مىسوديم . اگر بخواهم اين خوشى و شادى كه هر شب دست مىداد و عبدالبهاء را بر سر سخن مىآورد براى شما بنويسم ، نيازمند به دفترى پربرگ هستم . نمىدانم خداوند بىچون در پيكر ناتوان من چه چيز نهفته بود كه همه‌ى آن كسانى كه دادمند رهنمايى مردم به سوى خدا بودند چون به من مىرسيدند بر سر گفت و سخن مىآمدند و با سوز و گرمى هر چه مىخواستند مىگفتند . در من دلى آشناى راز سراغ داشتند ؟ و يا چون روى دل مرا بىآلايشى به سوى خود مىديدند بىدريغ به رازم آشنا مىگردند . ياد دارم چون در سال 1311 خورشيدى به مراغه رفتم ، كه گزارش آن را براىتان خواهم گفت ، در خانقاه فرود آمدم و با سرور درويشان و راهنماى ايشان ديدار كردم ؛ او نيز چنان بود