چون تشنه است ليموناته بياورند . ( در آنجا چند ليمو را مىفشارند و آب آن را مىگيرند و شكر و آب و يخ در آن مىريزند نوشيدنى گوارايى مىشود و به آن ليموناته مىگويند . )
ميرزا هادى در يكى از كاسههاى مرغى كه از آشخورى كوچكتر است و از ماستخورى بزرگتر ليموناته آورد . در اين ميان دوستان را هم خواند ؛ به يادم نيست از چه رو سخن دربارهى از خودگذشتگى به ميان آورد . پس از گفتار گفت : « صبحى چيزى بخوان . » من در زمينهى سخنانش اين پلمهى « 1 » شيوا و رساى او را به آهنگ خوش خواندم :
« اى سرگشتهى باديهپيما اگرچه چون باد باديه پيمايى ، ولى از جام عنايت سرمست و بادهپيمايى . پيمانهى پيمان الهى به دست گير و عهد الست به خاطر آور و مى پرست شو . چشم از دو جهان بپوش و جان در ره جانان نثار كن . خوشتر دمى آن دم كه يم عنايت به جوش و خروش آيد و شبنمى از فيض درياى كبريا به جان اين مشتاقان رسد و دل عزم كوى دوست كند و به ميدان فدا بشتابد و به قربانگاه حق در نهايت شوق و اشتياق بدود . اى ذبيحالله ز قربانگاه عشق برمگرد و جان بده در راه عشق بارى . حضرت بيچون اين بندگان را در گاه احديتش به جهت عيش و عشرت و ناز و نعمت و آسايش و راحت نيافريد « جام مى و خون دل هر يك به كسى دادند ؛ در دايرهى قسمت اوضاع چنين باشد » يكى را همدم گل و لاله و ساغر و پياله نمودند و يكى را مونس آه و ناله يكى را پيمانهى سرشار بخشيدند و ديگرى را چشم اشكبار ؛ ليلى را غمزهى دلدوز دادند و مجنون را آه جگرسوز . پس معلوم شد كه نصيب عاشقان روى دوست جام بلاست نه جاى صفا ، جان باختن است نه علم افروختن ، آتش است نه آسايش . . . »
از اين خواندن عبدالبهاء دگرگون شد و در جهان نشوه رفت . پس از دمى چند به
هامش
( 1 ) . پلمه : لوحى كه ابجد و غير آن بر آن نويسند .