تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
بايا مىباشد و براى او دير هم شده است ، زيرا تلواس « 1 » اين كار را بسيار دارد آنگاه عبدالبهاء آن گله را كرد . و چون جشن زناشويى بياراستند عبدالبهاء به من گفت بايد گفتارى كه ويژه‌ى پيوند زن و شوهرهاست تو بخوانى گفتم : بر روى چشم . در روز جشن با آهنگ خوش خواندم همه پسنديدند ، آنگاه ندانستم از چه راه عبدالبهاء به شيخ محمدعلى قاينى كه در آنجا بود گفت : « شما هم به آئين مسلمانى آنچه شايسته‌ى پيوند زن و مرد است بخوانيد شيخ محمدعلى هم اين اصدق را به كمك خواست و چنان‌كه در ايران ميان مسلمانان شيعه روايى دارد به زبان تازى خواند ؛ سپس خود از سوى مرد نماينده شد و اين اصدق از سوى زن . نخست شيخ محمدعلى مىخواند : « پيوند كردم و به زناشويى رساندم آن كسى را كه من نماينده‌ى او هستم به كسى كه تو نماينده‌ى او هستى . » اين اصدق هم در پاسخ مىگفت : « پذيرفتم به پيوند و زناشويى آن را كه تو نماينده‌ى او هستى براى آن كسى كه من نماينده‌ى او هستم . » و شش بار هر بارى واژه‌هايى را كه گفته‌ها را به هم پيوند مىدهد ، ولى يك كامه را مىرساند خواندند . اين اصدق از روى ناچارى مىخواند و شيخ محمدعلى هم چون خوى آخوندى در نهادش بود و بيمارى اين كارها را داشت مىخواند و خوشش مىآمد . آنهايى هم كه در گرداگرد اتاق نشسته بودند در دل به كار شيخ مىخنديدند . عبدالبهاء هم همه را مىپاييد . من هم شادمان كه سپاس خدا را آنهايى را كه من در روزگار نادانى برتر و بالاتر از خود مىديدم و آرزوى آستان‌نشينى درگاهشان را داشتم امروز پيش من نمودى ندارند . جشن با خوردن شيرينى و ميوه به پايان رسيد و جوانان براى خنده و شوخى بهانه‌ها به دست آوردند . . . از من نمىپرسيد كه عاقبت اين خسرو چه شد ؟ عبدالبهاء پس از جشن زناشويى
هامش
( 1 ) . تلواس : ميل به چيزى داشتن