باز مىشد از دختركى سبزه و بانمك كه فاطمه نام داشت مىگرفت و مىآورد و بر روى ميز مىگذاشت ؛ در اين ميان ميرزا رضاخان با آرنج خود به پهلوى شيخ محمدعلى زد ، من هم دريافتم ؛ شيخ و من نگاه كرديم ديديم خسرو بىآنكه پروايى داشته باشد كه شايد از درز در چند تن او را ببينند خود را به فاطمه مىماليد و چشمش كلاپيسه مىشود . شيخ محمدعلى تا اين را ديد لب را گزيد و سر را روى ميز گذاشت كه نبيند ، من هم برآشفته و دلتنگ شدم كه چرا بايد اين پيشامد را يك نفر ببيند كه بهائى نيست اگر بهائى باشد باكى نيست . هنگام شب كه تنها با عبدالبهاء از مسافرخانهى آمريكايىها به خانه بازمىگشتيم ، من براى اينكه مانند اين پيشامد رخ نگشايد و آبروى بهائيگرى نرود و از اين پس از اينگونه كارها جلوگيرى شود ، گزارش آن را به عبدالبهاء دادم ، همه را شنيد و هيچ نگفت . روزها گذشت ، ماهها سپرى شد ، ميرزا رضاخان افشار به كشورهاى باختر رفت ، شيخ محمدعلى به عشقآباد برگشت . . . روزى عبدالبهاء زبان به گله گشود كه سال گذشته تو دربارهى خسرو چنين گفتى ؛ پاسخ دادم كه من چيزى نگفتم ، افشار چيزى ديده و به شيخ محمدعلى نشان داد ما هم دريافتيم ، چون افشار بهائى نبود و اين كار را ديد من دلتنگ شدم و نخواستم كه اينگونه كارها را بيگانگان ببينند و دستاويز رسوايى ما شود . عبدالبهاءگفت : « همان روزها از افشار و شيخ محمدعلى پرسيدم ، گفتند ما چيزى نديديم . » گفتم : « كاش همان روزها مىفرموديد تا من با آنها روبهرو مىكردم . . . » سخن به درازا كشيد ، در پايان گفت : « مىخواهم اين را همه بدانند كه اگر كسى از كمترين چاكران ما بدگويى كند به ما برمىخورد . » گفتم : « اين را پذيرفتم . »
اكنون آنچه مايهى گله بود بشنويد :
روزى عبدالبهاء به من گفت : « مىخواهم خسرو را زن بدهم . » گفتم : « كارى بجا و
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٥٣