تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
و بشير را بارى دادند و فريفتند و ناگهان به درون كشتى كشاندند و همچون مرغ شكارى كه فريفته‌ى دانه شوند و به دام افتند گرفتار شدند و پس از چندى سر از عكا درآوردند . من بشير را نديدم ، ولى آن دو را ديدم و از آنها سخن‌ها شنيدم . هرچند در آنجا به آنها بد نمىگذشت و از مهربانى عبدالبهاء بهره‌ور بودند ، ولى آدم دل‌نازك از ديدن آنها و اينكه از كس و كار و خويشاوندان خود آگهى ندارند و نام نخستين خود را نمىدانند اندوه مىخورد . زبان فارسى و تازى را خوب ياد گرفته و گفتگو مىكردند ، ولى هنگامى كه روبه‌روى ميهمانان ايرانى به هم مىرسيدند با يكديگر به تازى سخن مىگفتند و از اين راه برترى مىجستند . اسفنديار بسيار ساده و بىدانش بود ؛ كارش رانندگى و خانه‌اش در اصطبل نزد اسب‌ها بود . سخنى يكى از بهائيان از زبانش ساخته بود كه به عبدالبهاء مىگويد : « بنده‌ى درگاه تو اسفنديارم ، بر عطا و بخششت اميدوارم » . روزى با چند تن گفتگو مىكرديم ، اسفنديار هم آمد و كنارى نشست ؛ سخن از پيروزىهاى انگليس بود تا كشيد به شهر لندن ؛ اسفنديار گفت : من در كودكى چند بار هم از هند به لندن رفتم و چون راه دور و درازى نيست ، بامداد مىرفتم و براى ناهار برمىگشتم . » ولى خسرو ناتو « 1 » و زرنگ و باهوش بود . كار خريد در خانه به دست او سپرده شده و در شام و ناهار ميز را او مىآراست . چشمش پاك نبود ، گاهى كه در ميان مهمانان ايرانى دوشيزه‌اى زيبا و يا زن شوهردار بامزه‌اى مىديد با آنها ور مىرفت ؛ آن بيچاره‌ها هم دم نمىزدند . روزى عبدالبهاء چند تن از ميهمانان ايرانى را به سراى خود به ناهار خوانده بود ؛ يكى دو تن هم در ميان آنها بودند كه بهائى نبودند : از آنها ميرزا رضاخان افشار باجناغ جلال ذبيح ، افشار در بالاى ميز جاى داشت ، شيخ محمد قاينى در دست راست او و من در دست راست شيخ ؛ خسرو دورىهاى خوراك را از بيرون در ، كه رو به باغچه
هامش
( 1 ) . ناتو : ناقلا ، خطرناك ، موذى