مىرفتيم ؛ بيشتر پياده و گاهى سواره و من از اين گردش چيزها آموختم و به راز بسيارى از نكتهها كه در اين كيش بود در ميان سخنان او آشنا شدم .
روزى به آئين هر روز از خانه براى گردش بيرون آمد ؛ آن روز گروه بسيارى در سراى او گرد آمده بودند ، چون سر و كلهاش پيدا شد و از پلهها سرازير شد ، همه با آرامى پيرامونش جمع شدند و چون به سوى در سراى رفت از دنبالش به راه افتادند . اسفنديار هم كروسه را جلو در خانه آماده كرده بود ، من پشت همه بودم ، از كروسه بالا رفت و سرك كشيد و مرا در ميان مردم نديد آوا كشيد : « صبحى كجاست ؟ » گفتم « اينجا . » فرمود : « بيا ! » كه ناگهان مردم كوچه وا كردند و من از رج شكافتهى آنها نزديك كروسه رفتم . گفت : « بيا بالا » همينكه خواستم به پاس بزرگى او بهويژه در نزد پيروان ، پشت سرش بنشينم ، آستينم را گرفت و پهلوى خود جاى داد و گفت : « اينجا بنشين . » سپس گفت : « ببين چه اندازه به تو مهربانم ، من در روزگار « جمال مبارك » ( بهاء ) يك بار با ايشان در كروسه نشستم آن هم پشت سر ، ولى تو را هميشه پهلوى خود مىنشانم . »
اين سخن را عبدالبهاء چند بار بر زبان راند . يك بار هم اسفنديار را خواست و گفت : « مىخواهم به باغ رضوان روم » اسفنديار كروسه را آماده كرد و جلو در خانه آورد . عبدالبهاء از اندرون بيرون آمد و سوار شد و با اينكه گروهى پيرامونش دست به سينه زده بسته بودند ، مرا خواند و پهلوى خود نشاند و در ميان سخن گفت : « ببين چه اندازه تو را دوست دارم كه هميشه پهلوى خودم جايت مىدهم ! »
بد نيست كه اسفنديار و يارانش را به شما بشناسانم . در حيفا ميان چاكران عبدالبهاء دو هندى بودند ، يكى به نام اسفنديار و ديگرى به نام خسرو . اينها را در كودكى از هندوستان بىآگهى پدر و مادر ربوده و گريزانده بودند . خسرو مىگفت : « من و ديگران با دست سيدمصطفى رنگونى به اينجا آمديم . » سيدمصطفى رنگونى يكى از مبلغان بود كه روش هندى داشت و در آن روزگار كه من در حيفا بودم با او آشنا و همسخن شدم . اين مرد با دست خود و با دستيارى ديگران ، خسرو و اسفنديار
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٥١