تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
آقا از كردار ناپسند پاره‌اى از نزديكان عبدالبهاء برايم گفت در اينجا بنويسم يا نه ، بگويم كه درباره‌ى پسران صادق‌پاشا كه دو جوان يل و نيكوچهر بودند و سوار بر اسب از كوچه‌ى ايرانىها مىگذشتند و چشم و ابرو مىنمودند چه مىگفت . نه ، نمىگويم ، زيرا گذشته از اينكه اندكى تندروى مىكرد ، دست بردن در اين‌گونه كارها كه نهادى جوانان است به مردم چه بستگى دارد . در برابر سخنان اسماعيل آقا من نيز از گوشه و كنار گواه و ماننده‌اى مىآوردم و از گذشته و اكنون چيزها مىگفتم . ديگر از كسانى كه با من يار شد و مرا در كار خود آگاه مىكرد ، ميرزا محمود رزقانى بود اين مرد از مبلغان بود . و با عبدالبهاء به آمريكا هم رفته بود ؛ كانون كارش در هندوستان بود . سرگذشت او را نيز در كتاب « صبحى » نوشته‌ام . اين مرد نيز با اسماعيل آقا هم‌رأى بود و به بستگان عبدالبهاء هيچ‌گونه استوانى « 1 » نداشت . به يادم هست كه روزى يك اندازه پولى به من داد كه به عبدالبهاء بدهم ، بىگمان از خودش نبود به او داده بودند ، پول را كه به من داد لابه مىكرد كه اين را گاهى بده كه از دامادها كسى در پيشگاه عبدالبهاء نباشد ، زيرا اينها چون دريابند كسى پولى پيشكش كرده ، صد جور هزينه‌تراشى مىكنند و به هر بهانه‌اى كه شده آن را از چنگ سركار آقا در مىآورند . من اين رأى او را پسنديدم و اين كار را هميشه در همه جا كردم و بىاندازه عبدالبهاء در اين‌باره از من سپاس‌گزار شد . از اين سخن‌ها و پيشامدها من سرگردان مىشدم و با خود مىگفتم شگفتا اينجا چه هنگامه است و اينها چه مىگويند ؟ بارى كارى به اين كارها نداشتم با خود پيمان بستم كه چون عبدالبهاء در ميان اين همه پيروان و خويشان مرا برگزيد ، بايد به آئين جوانمردان به راستى و درستى به كار پردازم و فريب ناكسان را نخورم و چنين كردم . او نيز كه مردى آزموده و هشيار بود ، اين نكته‌ها را دريافت و بيش از پيش مرا ميدان مىداد و هر روز يكى دو تسو پيش از فرو شدن آفتاب به كنار دريا با هم به گردش
هامش
( 1 ) . استوان : اعتماد