در اين ميان با مردى به نام اسماعيل آقا آشنا و دوست شدم كه از مردم آذربايجان و سرايدار و رازدان عبدالبهاء بود و همه او را گرامى مىداشتند و بعد از درگذشت عبدالبهاء هم گلوى خود را بريد ؛ ولى نتوانست درست انجام دهد ، زود آگاه شدند و درمانش كردند و تا يكى دو سال هم زنده بود . اين مركز جز به عبدالبهاء و خواهرش ورقهى عليا به ديگران روى خوشى نشان نمىداد و فروتنى نمىكرد . روزى به من گفت : « چون اينجا ماندى و همدم و رازدار خداوند ما شدى ، بايد سخنانى به تو بگويم كه از اين پس اگر چيزى از كسى ديدى دستاويز لغزش تو نشود . اين دستهاى كه در اينجا هستند چه آنهايى كه در شهر پراكندهاند و چه آنهايى كه خود را از بستگان عبدالبهاء مىدانند تا دختران و دامادها و نوادههاى او ، همه مانند من و تو مردمى ناتوان و درمانده بيش نيستند ! در پيش من آنها كه دورترند بهترند . اينها كه خود را در اينجا به خدا چسباندهاند و مىگويند ما از خون و رگ او هستيم ، دو تا پول ارزش ندارند ، نهانشان جز آشكارشان است ، مردمى افسونگر و دامگستر و بىدين و بد آئيناند ؛ تو نگاه به اينها نكن و در برابر چشم جز عبدالبهاء و ورقهى عليا كسى را ميار ؛ يكتاپرستى همين است كه بدانى خدا با كسى خويشى و تبارى ندارد . »
هر شب كه از نزد عبدالبهاء پراكنده مىشديم ، پس از شام من به اتاق او كه در اشكوب « 1 » پايين زير اتاق عبدالبهاء بود مىرفت و به گفتگو مىپرداختيم و چون عبدالبهاء بىاندازه به او دلبستگى داشت و در اندرون سالها بود كه رفتوآمد مىكرد و چيزى نبود كه نداند از كهنه و نو ، پيوسته مرا آگهى مىداد . و چنين دريافتم كه چون اين مرد چيزهايى مىبيند كه بىتاب و توان مىشود و توانايى آن را ندارد تا به بزهكاران پند و اندرز دهد و گره دل بگشايد ، از اين راه ، با همرازى چون من درد دل مىكند و از اين راه اندكى آرام مىيابد و جز اين هم نبود .
اكنون كه من سرگرم نوشتن اين سرگذشت هستم ، سرگردانم كه آيا آنچه اسماعيل
هامش
( 1 ) . اشكوب : طبقه