ياران دمسازم و اكنون راه مىروم و جناب صبحى از پى من به نگارش مىپردازد . »
رفتهرفته رشتهى كارها را به دست گرفتم و از گام نخست ، راستى و دوستى و دلبستگى در كار را پيشهى خود كردم . عبدالبهاء هم چيزى از من پوشيده و پنهان نمىكرد تا آنجا كه رازهاى خانوادگى را نيز برايم مىگفت .
روزى از زن گرفتن خود برايم مىگفت كه تا سى و دو سالگى من نمىدانستم رختخواب چيست و در آن نخوابيده بودم ؛ در تابستان با شمدى به سر مىبردم و در زمستان پوستينى كه داشتم به روى خود مىكشيدم ، ولى پس از زناشويى گرفتار رختخواب شدم .
چون كارها همه سپرده به من شد و نامهها و سپردگانىها به نزد من مىآمد ، مرا نخست از مسافرخانه به خانهى يكى از خويشان خود ، عنايتالله اصفهانى پسر خواهرزنش و پس از چندى به سراى منور خانم دختر كوچك خود كه آن روزها به مصر رفته بود جاى داد و من تا روزى كه در حيفا بودم در آن خانه ماندم .
چون عبدالبهاء مرا بدان پايه رساند و نوازش كرد و همه چيز را به من سپرد ، كار بر من دشوار شد . يك دسته دچار شك شدند و افسوسهاى ساختگى مىخوردند كه اين جوان سزاوار اين همه مهر و نواخت نيست ، ولى چه بايد كرد خدا براى نمودن توانايى خود گاهى سنگ سياهى را بوسهگاه پادشاهان و سروران مىكند و بينوايى را در چشم مردم گرامى مىسازد ؛ هر چه هست از اوست ، مگر آدم جز مشتى خاك بود كه فرشتگان را در برابرش به خاك افتادن فرمود .
دستهى ديگر به نام غمخوارى مىگفتند : « اى صبحى ، كاش به اينجا نمىآمدى و آئين و كيش پاكيزهى خود را چنانكه آوردى مىبردى ! تو نمىدانى اينها كه در اينجا هستند پاكى و آزادى كسانى را كه از اينجا دورند ندارند . » هر كس سخنى مىگفت و دوستى و مهرورزى مىنمود و دلسوزى مىكرد يكى از دوستان گفت : « ماندن در اينجا مانند راه رفتن بر روى آيينه است ، بسيار بايد هشيار بود تا لغزشى دست ندهد و آيينه نشكند . »
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٤٨