تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
ندهد و براى خود نويسنده‌اى برگزيند . هر چند گاه نويسنده‌اى مىگرفت تا پشك « 1 » به نام من افتاد . يك روز بامداد مرا خواست و گفت : « تندنويسى مىدانى و مىتوانى ؟ » گفتم : « آرى . » گفت : « نوشت‌افزار بيار » چند برگ كاغذ با دوات دوده‌اى به دست آوردم و به نزدش شتافتم ؛ با هم به اتاقى رفتيم كه هر شب از دوستان پذيرايى مىكرد . بر روى نيمكت نشست و مرا در برابر خود نشستن فرمود و در پهلويش نامه‌هاى بسيارى از پيروانش بود ، نگاهى به آنها كرد و گفت : « بنويس » يك يك نامه‌ها را مىخواند و پاسخ مىداد و هر يك را بر برگى جداگانه من مىنوشتم . چون چند نامه را پاسخ داد و من نوشتم ، از جاى برخاست و در اتاق به راه افتاد ؛ من نيز به پاس گرامى داشتن او از جاى برخاستم و ايستاده بر روى دست سخنانش را مىنوشتم ؛ تا مرا چنين ديد فرمود : « تو بنشين » فرمانش را پذيرفتم . تا نزديك نيمروز نامه‌هاى بسيارى را پاسخ داد ، آنگاه گفت : « همه را دسته كن و به من بده . » دسته كردم و دادم ، سپس نگاهى به من كرد و گفت : « ديگر امروز با تو كارى ندارم . » بامداد روز ديگر نامه‌هاى ديروزى را كه از چشم گذرانده بود و بر بالاى هر يك 9 كشيده بود به من داد و گفت : « اينها را پاكنويس كن » و باز به پاسخ نامه‌ها و نويساندن گفتارها و دستورهاى بايسته مانند روز گذشته پرداخت . ديگر كار من درآمد ، جز روزهاى آدينه و جشن‌ها و ماتم‌ها هر روز از بامداد تا نيمروز در پيشگاه عبدالبهاء آماده‌ى كار نويسندگى بودم و پس از نيمروز ، نامه‌هاى روز پيش را پاكنويس مىكردم و در پاكت مىگذاشتم و به نزدش مىبردم . عبدالبهاء از نويسندگى من بارها خشنودى نمود و در نامه‌هاى خود اين نكته را گاه‌به‌گاه مىگفت . روزى به پاسخ نامه‌ها در باغچه‌ى سراى سرگرم بود ، او مىرفت و من دنبالش . او مىگفت و من مىنوشتم ، سخن به اينجا رسيد : « از بام تا شام با ياد
هامش
( 1 ) . پشتك : قرعه