بهائيان بادكوبه كه بخشعلى نام داشت و مردى كوتاه و كلفت بود ، روزى در مسافرخانهى بادكوبه به من گفت كه چون به نزد عبدالبهاء رسيدى از او بخواه كه من به حيفا بيايم و از كيسهى خود ، آن سوى آرامگاه باب را كه نساختهاند بسازم ، زيرا به اندازهاى سنگهاى گرانبها و گوهرهاى تابناك گرد آورده و نهان كردهام كه از پول آنها مىتوانم اينكار را بكنم .
روزى خواهش او را به عبدالبهاء گفتم . فرمود : « بنويس چنانكه در راه رنجى نبينى و سختى نكشى بيا . » من اين سخن كوتاه عبدالبهاء را ميان نامهاى در خور دانش خود شيوا و رسا با خط خوش نوشتم و براى اينكه عبدالبهاء بداند كه پايه و مايهى هنر و دانشم تا چه اندازه است آن نامه را با دست ميرزا هادى برايش فرستادم و پيغام دادم : « اين است آنچه من نوشتهام و اگر سركار آقا چيزى در كنار آن بنويسند نيكو است . » « 1 » عبدالبهاء آن نامه را ديد و خواند و پسنديد و آنچه به من گفته بود در آن نامه نوشت و به دستينهى خويش زيورش داد و بازگرداند تا براى آن مرد بفرستم . چون ميرزا هادى نامه را به من داد . گفت : « اى صبحى ! تو را مژده دهم كه نوشتهى تو از هر سو پسنديدهى عبدالبهاء شد و در اينجا خواهى ماند . » فرزندان گرامى ! باور كنيد كه اين كار من براى همين كامه بود و كاردانى من بىسود نماند .
عبدالبهاء پدر خود بهاء را گرامى مىداشت و خويش را بنده و پرستندهى او مىخواند و تا آنجا كه مىتوانست در هيچ كارى با او همانندى نمىكرد و چون بهاء از روز نخست نويسندهى ويژه داشت كه سخنانش را همچنان كه مىگفت مىنوشت عبدالبهاء نمىخواست كه مانند پدر رفتار كند ؛ از اينرو ، نامهها را خود مىنوشت تا از زيادى نويسندگى يا شوند « 2 » ديگر انگشت كوچك دست راستش از كار افتاد و خميده ماند . از اينرو كسان و دوستانش درخواست كردند كه ديگر رنج نوشتن را به خود راه
هامش
( 1 ) . كامه : كام و مراد و خواهش و مطلب و مقصد باشد .
( 2 ) . شوند : باعث و سبب و مادهى هر چيز