تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
برابر است كارى كه نادانان شيعه نمىكنند مىكنند ! اين را داشته باشيد تا به هم برسيم . ميرزا محمدعلى كه در آنجا او را محمدعلى افندى مىگفتند و پيروانش به گفته‌ى بهاء غصن اكبرش مىخواندند ، از هماوردان خود ستم بسيار ديد . شبى چند نفر گرد هم نشسته بوديم ، شوقى هم بود ؛ سخن از ميرزا محمدعلى به ميان آمد ؛ شوقى گفت : « روزى ميرزا جلال داماد عبدالبهاء با چند نفر از جوانان رو به روضه مىرفتند ، در ميان راه به ميرزا محمدعلى برخوردند گستاخانه همه به او رو آوردند و سخنان ناروا گفتند و دست به پر شالش بردند ، ميرزا محمدعلى درمانده شد و گفت : پرورشى كه از بهاء يافته‌ايد اين است ؟ و شما را اين‌گونه بار آورد كه به آزار خويش و بيگانه بپردازيد ؟ » اكنون بر سر زمينه‌ى سخن ديگر مىرويم . بهائيان كه به ديدار عبدالبهاء به حيفا مىرفتند ، نه روز و يا نوزده روز بيشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و اين روزهاى اندك براى بررسى بن و پايه‌ى پاره‌اى چيزها درباره‌ى اين كيش و بزرگانش بس نبود ؛ به‌ويژه كه سه چهار روز از آن را در عكا و روضه‌ى مباركه براى ديدن خانه و آرامگاه بهاء مىگذراندند و يكى دو روز هم به دنبال كارهاى خود مىرفتند و چون آرمان همه جز ديدن عبدالبهاء و آرامگاه بهاء و بوسيدن آستانه چيز ديگر نبود به همين اندازه دلخوش بودند و به راستى جز اين هم سزوار نبود ؛ زيرا بسيار ماندن و آشنا شدن با خوى و روش عبدالبهاء و نزديكانش ، پيروان ساده‌دل را از آن پاكى و دلباختگى كه داشتند بر كنار مىنمود و آنها را سست‌پيمان مىكرد و به همين روى بود كه بهائيان حيفا و عكا دلبستگى بهائيان دورافتاده را نداشتند و گروشى چندان نشان نمىدادند و او را رازدان نهانخانه‌ى دل خود نمىدانستند . من شب و روز در اين انديشه بودم كه چگونه مىتوانم چند ماهى در اينجا بمانم و چنان‌كه دلم مىخواهد از نزديك بررسى در كارها كنم و بر آنچه نمىدانم آگاه شوم ؛ تا آنكه چيزى به يادم آمد . در آن روزها كه از بادكوبه مىگذاشتيم و روى به سوى حيفا داشتيم ، يكى از