تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
و زيبايى پانوشت آن مات شدم و با خود گفتم اگر همه چيزش را گرفته‌اند خطش را نگرفته‌اند ، ولى بىدرنگ گفتم پناه به خدا ، خدايا ببخش چرا من بايد خط او را خوب ببينم . . . باز گفتم خدا هم در اين ميانه كوتاهى كرده ؛ چرا هنرهاى او را نگرفته است كه ما در اين جور جاها در رنج و انديشه نباشيم . مىدانيد با آن دو نامه چه كردم ؟ كارى كردم كه هرگاه به يادم مىآيد پشيمان مىشوم و دريغ مىخورم . يك روز كه به آنها نگاه مىكردم و مىخواندم گفتم اينها آتش است و مرا مىسوزاند ؛ جدايى كه با آتش‌هاى ديگر دارد اين است كه در آتشدان زرين است ؛ برخاستم و هر دوى آن نامه‌ها را پاره كردم و سوزاندم و دو نشان هنرى را از ميان بردم . مىدانيد اين كار را از كجا ياد گرفتم ؟ روزى در ميلان در خانه‌ى احمداف بودم ؛ چند تكه از خطهاى مشكين قلم داشت كه در جام گرفته بود ، من از او پرسيدم كه از خطهاى ميرزا محمدعلى چيزى ندارى ؟ احمداف برآشفت و گفت : « بسيار داشتيم همين‌كه پيمان‌شكن شد روزى از همه‌ى خانه آنها را گرد آورديم و در ميان همين سرا آتش روشن كرديم و همه را در آن سوزانديم . » آن روز من به آنها آفرين گفتم و در ياد نگه داشتم تا روزىكه خودم آن نوشته‌ها را آتش زدم ولى پس از روزگارى بر نادانى خود و ديگران دريغ خوردم و گفتم بىخردى و بيهوشى چه مىكند كه بهترين نشانه‌هاى هنر را از راه برنايشتى « 1 » آدمى از ميان مىبرد . انديشه‌ى ديگر نيز برايم آمد و آن اين بود كه اگر امروز به يك شيعه‌ى پرشور دانشى ، آيه‌اى از قرآن بدهند و بگويند اين را عثمان نوشته و از ديده‌ى پيغمبر گذشته ، آيا آن شيعه از راه بىخردى و نادانى آن آيه را چون خط عثمان است در آتش مىسوزاند ؟ نه سوگند به خدا ؛ ولى ويژگان اين گروه كه مىخواهند دين خود را به مردم چنان بشناسانند كه با دانش و فرهنگ
هامش
( 1 ) . برنايشتى : تعصب