تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
عريضه‌ى معروض دار بديع‌الله و منشىاش در ظل سدره‌ى رحمت رحمانى ساكن و مستريح باشد ، جميع رجال و نسا را تكبير برسانيد ، البهاء عليكم . » در اين نامه يا به گفته‌ى آنها « لوح » كه بهاء به زن و فرزندان نوشته ، هنگامى بوده كه به حيفا رفته بودند . نويسنده‌ى سخنان بهاء كليم و ميرزا محمدقلى هر دو از برادرهاى بهاء بودند ؛ نواب همه يكى از زن‌هاى بهاء بود . آمديم سر ورقه‌ى صمديه نخست بدانيد كه بهاء به همه‌ى زن‌هاى پيرو خود امه مىگفته كه به فارسى كنيز است گاهى « يا امالله » اى كنيز خدا و گاهى « يا امتى » اى كنيز من . ولى فرزندان خويشان نزديك خود را « ورقه » مىناميد ؛ برگى از درخت خدا . « صمديه دختر بهاء از مهد عليا بود « و اصفهانيه يعنى منيره همان كسى است كه از اصفهان به اندرون بهاء آمد و از اين نامه اين‌گونه دريافت مىشود كه او را براى كنيزى و فرمانبرى صمديه خانم از اصفهان فرستاده بودند چنان‌كه از شهرهاى ديگر هم مىفرستادند ، زيرا در اينجا بهاء مىگويد پيمان تو را فراموش كرد و مانند كنه‌ى ادرنه به غصن اعظم چسبيد و ديگر به سراغ تو نخواهد آمد ، ولى چون گفته‌ام ، او را مىفرستم . ( ادرنه يكى از شهرهاى كشور عثمانى بود كه ازل و بهاء را عثمانىها بدان‌جا راندند و فزون از پنج سال در آنجا بودند كنه‌ى آنجا به مكيدن خون و چسبيدن به بدن شناخته شده است ) و اين واژه براى منيره خانم پاى نام شد و منيره چنان‌كه بهاء گفته بود چنان به عبدالبهاء چسبيد كه ديگر وانيامد و بيشتر كشمكش‌ها كه در اين خانواده پيش آمد به گردن او بود و چنان كه گفتيم نگذاشت دختر بهاء را به برادرزاده‌اش بدهند تا دلتنگى و كشمكش از ميان برود و در اين‌باره يكى از پسران بهاء دفترى نوشته كه خواندنى است . از اين گذشته از بسيارى از شهرهاى ايران دختران دوشيزه و مه‌رويان پاكيزه براى فرزندان بهاء مىفرستادند تا هر كدام را كه مىپسندند نزد خود بخوانند و از آنها بود عزيه دختر آقا محمدجواد فرهاد قزوينى كه او را براى عبدالبهاء به عكا بردند ، ولى اين پيوند نگرفت .