تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
بتوانند آشكار كنند . بهاء براى جلوگيرى از دشمنى ميان فرزندان ، فرمان‌هايى داده بود كه يكى از آنها اين بود كه روحا خانم دختر عبدالبهاء را به پسر غصن اكبر ميرزا شعاع‌الله بدهند و آن دو ، نامزد شدند ، ولى منيره خانم زن عبدالبهاء نگذاشت اين پيوند به بار آيد . نويسندگان بهائى كه در زير و رو كردن گزارش‌ها و دگرگون نمودن سرگذشت‌ها درازدستند ، درباره‌ى منيره خانم زن عبدالبهاء چيزها نوشته‌اند كه من پس از بررسى دريافتم كه بيهوده و نادرست است . مىگويند منيره خانم ، كه از بستگان يكى از سروران بزرگ بهائى بود ، شور ديدار بهاء به كله‌اش زد و با برادر خود سيديحيى به عكا آمد و پيش از آنكه به عكا برسد درباره‌ى او بهاء با مادر عبدالبهاء گفتگوها كرده بود كه چنين دختر بىمانند را كه به اينجا خواهد آمد به نام زنى به پسر بدهيد . و مىگويند كه منيره خانم در آن روزها كه رهسپار عكا بود شبى در خواب ديد كه رشته‌اى از مرواريد گرانبها بر گردنش است و خوانچه‌اى در برابرش ، پس مرواريدها در آن ريخت ناگاه شاخه‌اى از گوهر گرانبها در ميان آنها به چشمش خورد كه بسيار درخشنده بود و از ديگر مرواريدها برتر و او سرگردان ديدن آنها بود كه از خواب پريد . من نمىدانم اينها را يافته‌اند يا بافته‌اند ، ولى نامه‌اى كه به خط بهاء است براى شما مىنويسم و داورى آن با خودتان ؛ اينك نامه : « هوالله تعالى ؛ لوح مخصوص بود عبد حاضر بغتً برداشته كه به عازمين برساند ، لذا رأس لوح بىاسم ماند . از اخبار تازه اينكه ليل جمعه من غير خبر به منزل كليم وارد شديد و ليل سبت اراده‌ى رجوع بود آقا ميرزا محمدقلى استدعاى توقف نمود مقبول افتاد . حال كه صبح يوم سبت است در منزل اين كتاب مرقوم شد و جاى شما بسيار خالى است . اى نواب ! هواى حيفا از قرار مذكور نفعى نبخشيد ؛ « نسيل‌الله بان يوفقكم و بحفظكم و ينصركم » اى ورقه‌ى صمديه اين اصفهانيه يعنى منيره‌ى عهد شما را فراموش نموده و به مثابه كنه‌ى ادرنه به غصن اعظم چسبيده و روى توجه به آن شطر نداشته و ندارد و لكن حسب‌الوعده او را خواهم فرستاد اى ضياءالله از خط خود