تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
درآيند . عبدالبهاء از درگيرى سخنان غصن اكبر در بهائيان بيمناك بود و مىگفت : « سخنان ميرزا محمدعلى ( غصن اكبر ) مونه‌ى « 1 » زهر را دارد ، هر چند آدمى نيرومند و تندرست باشد زهر در آميزه‌ى او كارگر است ، اگر نكشد بيمار مىكند و تن را رنجور مىدارد . » خود او هم از او دورى مىجست و اگر گاهى در كوى و برزن با او برخورد مىكرد دژم و نژند مىشد و روى در هم مىكشيد . عبدالبهاء داستان‌هاى شگفت‌آور از غصن اكبر به ميان مىآورد كه اگر بخواهم همه‌ى آنها را بنويسم دفترها بايسته است . يكى از آنها را كه در كتاب صبحى آورده‌ايم بشنويد . عبدالبهاء در ميان سخن شبى گفت : « در عكا گوشت‌فروشى بود ترك ، مردى خوشمزه و زيبا دوست بود ، شاگرد خوشگل و بانمكى داشت به نام « غالب » دل‌بستگى به او داشت ؛ غصن اكبر به آن دكان آمد و شد مىكرد ، من هم گاه‌به‌گاه سرى مىكشيدم روزى ديدم با خط خوش اين آيه‌ى قرآن را در جامى زيبا جاى داده و بر بالاى دكان به ديوار زده : « ان ينصركم الله فلا غالب لكم » پرسيدم : اين را كى نوشته ؟ گفت : برادر شما محمدعلى افندى ( غصن اكبر ) . گفتم : مىدانى چه مىگويد ؟ گفت : نه . گفتم : مىگويد اگر خدا شما را يارى كند غالبى براى شما نمىماند ، گفت : به راستى چنين است ؟ گفتم : از هر كه مىخواهى بپرس . اين نكته را چون دريافت برآشفت و فرياد كشيد و نوشته را از ديوار كشيد و به زمين زد و لگدكوب كرد و پى در پى به تركى مىگفت : بيزيم غالبميز كبديور بيزيم غالبميز كبديور . . . » روز ديگر گفت : « ميرزا محمدعلى را ديدم با دخترى كه چندان زيبا نبود لاس مىزد ، به او مىگفت : « ياست البنات كلهن حلواما انت حكى آخر ؛ دخترها همه خوشگل‌اند امّا تو چيز ديگر هستى . » اكنون بدانيد كه چرا اين ستيزگى در ميان برادران پيش آمد و آن كسى كه گاهى
هامش
( 1 ) . مزاج و خاصيت طبيعى