ناچار به خدا واگذار مىكردند .
اكنون چم « 1 » و آرش « 2 » سخن را بشنويد : « سوگند به خدا « ناقض اكبر » از يك گروه اهرمن نادانتر شد تنها خرسندىاش در اين بود كه سرور مردم دنگ و گول شده ؛ چه اندازه اين كار بجا شده . » و چون بهاء ميرزا محمدعلى را پاى نام غصن اكبر داده بود به اين آرش كه خود را درخت و خدا مىدانست و ميرزا محمدعلى را شاخهى بزرگتر درخت خدا « غصن الله الااكبر » كه واژهى سبكش غصن اكبر است . آن دستهى از بهائيان كه با او بد بودند به جاى غصن اكبر به او ناقض اكبر مىگفتند ، يعنى پيمانشكن بزرگ .
اكنون كه نام غصن اكبر مىگفتند در ميان است ، سخنان ديگرى هم در اينباره بشنويد :
در حيفا و عكا نزديك پنجاه خانوار بهائى بودند و همه از مردم ايران بودند . از مردم آن سرزمين يك نفر هم بهائى نشده بودند مگر نيرنگبازى به اسم جميل كه به گويش تازى به فارسى سخن مىگفت و دانسته نشد كه از چه نژادى است ؛ در روزگار جنگ جهانى دوم به ايران آمد و به دستيارى جهودان بهائى در آن روزگار آشفته از راه نادرستى و دزدى سودها برد . آنها دو دسته بودند ؛ يك دسته نيرومندتر كه پيروان عبدالبهاء بودند و خود را بهائيان ثابت مىخواندند و دستهى ديگر كه كمتر از آنها هستند و خود را بهائيان موحد مىنامند ، چنان كه در ديباچه گفتم . و ميان اينها دشمنى و كينهورزى بىاندازه است .
عبدالبهاء بيشتر در انجمنها كه بيگانه در ميان نبود از بدرفتارىهاى برادر و پيروانش سخنها مىگفت كه مايهى شگفتى همه مىشد و چنان پيروان خود را بر آنها مىشوراند كه نمىخواستند هماوردان خود را ببينند تا چه رسد كه با آنها به سخن
هامش
( 1 ) . چم : معنى ، جان سخن ، جان كلام
( 2 ) . آرِش : معنى ، مقابل لفظ