گرفت و هر دو گونه و پيشانى مرا بوسيد . اين مهربانى و نوازش كه برتر از پندار و گمان همه بود ، بر ارج من افزود و همگان رشك بردند .
به جز كاروان ما كه از تهران به حيفا رفتيم چند روز پيش از ما دستهاى از بهائيان آبادهى فارس كه در شماره بر ما فزونى داشتند از راه هندوستان به آنجا آمده بودند و تا دو هفته با ما در مسافرخانه همخانه و همسايه بودند و همان سخنور بىسواد آبادهاى كه يادى ازش كردم از آنها بود .
بهائيان كه به حيفا مىآيند به ميهن بازگشت مىكنند ، پيش از به راه افتادن براى بدرود هم به روضهى مباركه مىروند . چون ] براى [ آبادهاىها فرمان بازگشت به بهجى و جايگاه غصن اكبر و كانون كارش بود و عبدالبهاء مىترسيد كه مبادا يكى از بهائيان با آنها برخورد كند و سخنانى بشوند كه رو به سوى او كند و فريفته شود ، پيوسته نگهبانان نهان و آشكار مىگماشت تا ديدهبانى كنند و اگر كسى با غصن اكبر يا يكى از پيروان او ديدن كند او را آگاه سازند . در اينجا شوقى و دو سه نفر را با آنها به روضهى مباركه فرستاد . اينها به كاخ بهجى رسيدند و پس از ديدن آرامگاه به مسافرخانه آمدند و در برابر كاخ كه سراى غصن اكبر بود رده كشيدند . شوقى گفت كه از چكامههاى شورانگيز بخوانيد و كامهاش « 1 » اين بود كه در نكوهش هماوردان خود و ناسزاگويى به آنان سخنانى بگويند يكى از آنان آغاز كرد و چيزها گفت كه من امروز از يادآورى آن شرمم مىآيد براى آنكه سخن به گزاف نگويم چنانكه در كتاب صبحى آوردهام يكيش را براى شما مىخوانم . يكى از آنها به آواى بلند مىگفت : « والله ز يك فوج عزازيل غبىتر ، شد ناقض اكبر ، خرسند به اين شد كه رئيسالبهاء شد ) آنگاه همه باهم مىخواندند « هىهى چه به جا شد » اين سخنان را كه به آواى بلند و اداهاى ويژه مىخواندند غصن اكبر و كسان و فرزندانش مىشنيدند و خشمگين و اندوهناك و دلتنگ مىشدند ولى ياراى اينكه پرخاش كنند نداشتند چه در شماره كمتر بودند به
هامش
( 1 ) . كامه : مقصود