كار كه او مىكرد ما هم مىكرديم ، زيرا از رسم و روش ديدن روضهى مباركه آگهى نداشتيم . به دنبال ميرزا هادى از باغچهى بيرون ساختمان آهسته گذشتيم تا به كفشكن رسيديم كه در پايين سراى پوشيده بود ، آنجا كفشها را از پا درآورديم و به درگاه رسيديم و آستانه را كه از سنگ مرمر بود بوسيديم و دست بر سينه بدون اينكه سخن بگوييم آهستهآهسته گام برداشيم تا برابر اتاق آرامگاه بهاء رسيديم و بىآنكه به درون اتاق رويم به خاك افتاديم و آستانهى در را بوسيديم ، آنگاه پسپس برگشتيم تا به پايين سرپوشيده رسيديم و ايستاده زيارتنامه خوانديم ، سپس نشستيم و يك نفر به خواندن رازگويى دمساز شد و ديگران گوش مىدادند ؛ پس از او پستا « 1 » به من رسيد من هم چيزى خواندم آنگاه چنانكه درون شديم بيرون رفتيم .
شب را در مسافرخانهى بهجى مانديم و بار ديگر بامداد آن شب به روضهى مباركه رفتيم ، رازگويىها كرديم و درد دلها نموديم و نيازمندىهاى خود را گفتيم و با دريافت خوشى در جان و روان به عكا و حيفا بازگشتيم .
پيش از اينكه راه بيفتيم چون شنيده بودم كه عبدالبهاء بوى خوش گل ياس را دوست دارد يك دستمال از باغچهى روضهى مباركه از آن پر كردم و با خود آوردم . سه تسو « 2 » از نيمروز گذشته بود كه به حيفا رسيديم ؛ يكسر به ديدن عبدالبهاء رفتيم . من جلوتر از همه نزديك رفتم و گفتم به فرمان سركارآقا ( نامى كه بهائيان عبدالبهاء را به آن مىخواندند ) نخست از سوى شما و سپس از سوى دوستان ، آستان آن يار بىهمتا را بوسيدم و اين گلها را از آن باغچهى رشك بهشت برين آوردم و اكنون مىخواهم از سوى همهى ياران ايران پايتان را ببوسم ؛ اين را گفتم و سر بر پايش نهادم و تا خواست مرا باز دارد من كار خود را كرده و از جا برخاسته بودم ؛ آنگاه بفرمود : « بيا تا من هم روى تو را از جانب همهى دوستان ببوسم . » دست باز كرد و مرا در آغوش
هامش
( 1 ) . پَستا : نوبت
( 2 ) . يك بخش از 24 ساعت شبانه روز ، يك ساعت