پرموست و همانندى بسيار به صبح ازل برادر بهاء دارد و دستهاى از بهائيان « ثابت » دوآتشه كه در دوستى با عبدالبهاء و دشمنى با ميرزا محمدعلى برنايشتى « 1 » مىنمودند سخنان ناشايسته مىگفتند كه فرزندان مهدعليا ( زن دوم بها و زنپدر عبدالبهاء ) از بها نيستند و از صبح ازل برادر بهاءمىباشند و چنان در اين گفته بىپروايى نشان دادند كه عبدالبهاء دلتنگ شد و ترسيد كه اين چفته و دروغ بستن ( با پيشينهاى كه در ميان بود ) براى خود او و كسانش هم زيان داشته باشد و اين بستگى ازل به مشكوى بهاءهمه را لكهدار كند ، فرمود كه : از اين سخنان نگوييد فرزندان مهدعليا بهويژه ميرزا ضياءالله ، همانندى رسايى به بهاءدارند . »
بارى به كاخ بهجى رسيديم ؛ ساختمان كهنهى باشكوهى بود . بهاء با زن دوم خود مهدعليا و فرزندانش آنجا مىزيستند و پس از او ميرزا محمدعلى و فرزندانش جايش را گرفتند و بيشتر از چهلوپنج سال در آنجا بودند و تا عبدالبهاء زنده بود با آنكه با برادران و خويشاوندان ميانهاى نداشت در اين انديشه نيفتاد كه آنها را از كاخ بهجى براند ولى شوقى اين كار نابهنجار را به كمك ديگران كرد .
در جلوى كاخ بهجى سه دستگاه ساختمان است كه يكجور ساخته شده ؛ آنكه در كنار افتاده از آن فروغيه خانم دختر بهاء و زن حاجى سيدعلى افنان بود و چون بهاء درگذشت در همان اتاق او را به خاك سپردند و نام روضهى مباركه به آن دادند و تا روزى كه سيدعلى افنان با عبدالبهاءكه برادرزنش بود ميانهاى گرم داشت كليددار روضهى مباركه بود و پس از به هم خوردن دوستىشان عبدالبهاء كليدها را از دست سيدعلى با جار و جنجال گرفت . ساختمان ميانى در دست سيدعلى افنان بود و ساختمان اينسو مسافرخانه بود .
ما به مسافرخانه آمديم و دست و رويى شستيم ، آنگاه آهنگ ديدن روضهى مباركه كرديم . ميرزا هادى كه راهنماى ما بود جلو افتاد ، ما هم از پى او به راه افتاديم و هر
هامش
( 1 ) . برنايشتى : پشتى و تعصب