ديديم كه از آن همه بود نيمكتى كه بهاء بر روى آن لم مىداد و صندلىاى كه بر روى آن مىنشست و چيزهاى ديگر كه همه را براى اينكه درست بماند و در ديدهها ارجمند نمايد در صندوقهاى بزرگ و كوچك جا داده بودند . درها را باز كرديم و يكيك آنها را پساويديم و بوسيديم ؛ آنگاه ناهار خورديم و پس از نيمروز از عكا به باغ رضوان رفتيم . در آنجا نيز اتاقى كه بهاء در آن مىزيست ديديم . در باغ ، درخت توت بزرگى بود كه زير سايهى شاخههاى آنها نشيمنگاهى تخت مانند ساخته و پرداخته بودند كه بهاءبر آن مىنشست و بعد از او براى اينكه گستاخى پيدا نشود كه بر جاى او بنشينند دورادور آن را ميلههاى نازك و زيباى آهنى كشيده بودند و در ميان آن ، گلدان گذاشته بودند .
از باغ رضوان روانهى كاخ بهجى شديم ؛ نرسيده به كاخ ، مهماندار ما ميرزا هادى گفت : « صبحى چيزى بخوان ! » خواندم . آنگاه گفت : « ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند » و مردى را نشان داد كه پياده به سوى ما مىآمد و گفت : « اين ميرزا محمدعلى است . » از پيش براى شما گفتم كه ميرزا محمدعلى ( غصن اكبر ) برادر و هماورد عبدالبهاء بود و عبدالبهاء او را از خود رانده بود . چون خيلى دلم مىخواست كه او را ببينم در اندام و رخسار او باريكبين شدم و ژرف در او نگريستم ، ديدم پيرمردى است نيرومند با اندامى ميانه و چهرهى گشاده و ريش مشكين و گيسوان بلند كه بر شانهها ريخته و جامهى آستينگشادى كه آبهدست مىگفتند به رنگ سرمهاى در بر كرده و در زير آن ، قباى سفيدى پوشيده بود و دستوارهى آبنوس در دست داشت بىآنكه به ما بپردازد و زلزل چشم بدوزد به نگاه سبكى از زير چشم بسندگى كرد و به آرامى و سنگينى به راه خود رفت .
اين پيشامد بار ديگر بر شگفتى ما افزود ؛ چرا ؟ براى اينكه ما شنيده بوديم كه ميرزا محمدعلى رخى زشت و نازيبا دارد و از يك چشم نابيناست ، اندامش پست و
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٣٤