عبدالبهاء پس از مرگ ميرزا ابوالفضل ، سيدمهدى گلپايگانى - كه او را به شما شناساندم - و شيخ محمدعلى قاينى و ابن ابهر ابن اصدق و چند تن ديگر را دستور داد كه گرد هم آيند و خرد و دانش خود را بر سر هم نهند و با سخنانى شيرين و خوش ، پوچ بودن « نقطالكاف » را هويدا كنند . اين چند تن روزگارى دراز در تهران در اين كار كنكاش داشتند تا آنكه سيدمهدى گلپايگانى به كمك آن چند نفر دفترى به پايان رسانيد و نام آن را « كشفالغطاء عن حيل الاعداء » نهاد و سپس با شيخ محمدعلى به عشقآباد رفت . در سر اين دفتر ميان مبلغان كشاكشها و ستيزگىها شد و بهويژه ميان شيخ محمدعلى و سيدمهدى ، چه در تهران و چه در عشقآباد ، و روزى كار به جايى رسيد كه در « مشرقالاذكار » در نزد گروهى از دوستان گفتگوشان شد و شيخ محمدعلى بر سر خشم آمد ، چهارپايهاى كه پهلويش بود برداشت كه بر سر و مغز سيدمهدى بكوبد كه دور و برىها ريختند و چهارپايه را از دستش درآوردند .
سيدمهدى از عشقآباد به مرو رفت و در آنجا كار رونويسى آن را به پايان رسانيد و به نام خودش كرد و به تاشكند براى چاپ فرستاد ؛ چون از چاپ درآمد يك جلد آن را براى پروفسور براون به لندن فرستادند ، ولى هنوز آن دفتر ميان بهائيان پخش نشده بود كه به دستور عبدالبهاء از پخش جلوگيرى شد ؛ زيرا در آن دفتر نوشته بود : « قبرس در دست انگليسىهاست و صبح ازل هم در آنجاست . ادوارد براون مىخواهد آن سرزمين را به سود انگليسىها پرستشگاه بابىها كند تا مردم روى بدان سوى نهند . . . » و هم سخنان ديگر به زبان انگليسىها راند و چون همان روزها سربازان انگليسى حيفا و عكا را گرفتند و لرد المبى سردار لشكر به ديار عبدالبهاء شتافت و به او مهربانىها نمود ، عبدالبهاء هم دربارهى پادشاه انگليس آفرينها گفت و از خداوند سايهى او را در آن سرزمين بر سر همه گسترده خواست و سرانجام از پادشاه انگليس نشان و پاى نام گرفت ؛ ديگر سزاوار نديد كه آن دفتر پخش شود و انگليسىها كه سايه بر آن كشور گستردهاند ناخشنود شوند .
خواندن اين كتاب براى آدمى شگفتى مىآورد ؛ يكى آنكه ميرزا ابوالفضل به
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٣٢