همروزگار بود . يك سال دويست نفر از تركمانان را گرفته به تهران آورند ، فتحعلىشاه فرمان به كشتن همه داد ؛ چون ميرزا آگهى يافت به فتحعلىشاه نامه نوشت كه دست از كشتن اينها بدار ؛ چه گذشته از اينكه در جنگ اينها را گرفتار نكردهاى ، اينها مسلمان و برادر دينىاند هر چند سنى هستند . » فتحعلىشاه در پاسخ نوشت : اگر ميرزا بابيزن بهشت براى من مىشود از خون ايشان مىگذرم . ميرزا در پاسخ نوشت : خدايا تو گواهى كه اين كمترين بندگان تو مىخواهد كه بندهى ديگرت را از كار زشتى بازدارد و او در برابر ، بابيزنى بهشت را مىخواهد . خدايا تو مىدانى كه من نمىدانم فرداى رستاخيز بر من چه خواهد گذشت در بهشت جاى خواهم گرفت يا در دوزخ ! پروردگارا ما را توانايى بندگى ده و از گناه ما درگذر و بيامرز .
من ميان گفت و گريه مىتنم * خود بگويم يا بگريم چون كنم ؟
گر بگويم فوت مىگردد بكا * ور بگريم چون كنم حمد و ثنا ؟
اين سخنها از مثنوى است با آنكه در آن روزگار كسى ياراى آن را نداشت كه از مثنوى به گفتار خود گواهى آورد ، ميرزا چنين كرد . » سخن را عبدالبهاء بدينجا پايان داد و مانند شب گذشته به آن مرد سست سخن گفت چيزى بخوان ، او هم خواند و سر همه را به درد آورد و پس از آن ، انجمن به هم خورد .
روز سوم به دستيارى شوقى بار خواستم كه تنها به نزد عبدالبهاء بروم تا سپردگانىها و نامههايى كه دوستان داده بودند پيشكش كنم . بار داد رفتم آنچه بود پيشكش كردم ، با مهربانى پذيرفت و نامهها را دستور داد كه همه را بر برگى كوتاه و پيراسته كنم و به او بدهم كه در خواندنش رنج نكشد . پذيرفتم ، دليرىام از روز نخست زيادتر شده بود و در ميان گفتگو ديده به ديدهاش دوختم تا ببينم آنچه پيروانش مىگويند نمىشود در چشمش نگاه كرد درست است يا نه ؛ ديدم چنين نيست خوب مىشود ديده به ديدهاش دوخت و به چشمانش نگاه كرد .
در ميان گفت و شنيد خود را شناساندم و گفتم من نوادهى حاجى عمه خانم هستم ، شادمانى نمود و از خديجه سلطان دختر حاجى عمه خانم كه پيرزنى سخنور و