عبدالبهاء بودهاند همه سرهمرد و داراى خوى ستوده و دل پاك هستند و بىگمان آنها را بزرگ بايد شمرد و از آنها چشم داشت رادى داشت ؛ اين بود كه بهرهمندى از پيشگاه آنان را رستگارى بزرگ مىشمردم . آن روز تا فرو شدن آفتاب بالاى كوه در مسافرخانه بوديم ، سپس همه با هم از بالاى كوه سرازير شده به در خانه آمديم . هوا خوب تاريك شده بود . كه از بالاى پلهها كسى گفت : « بفرماييد ، دوستان را خواندهاند . » يك بار همه به جنب و جوش افتادند و يكديگر را پس و پيش كرده به درون اتاق رفتند . و هر يك براى خود جايى گرفتند و بيشتر خواهان جاى پايى در اتاق بودند و آنهايى كه روى صندلى جا گيرشان نيامده بود ميان اتاق بر زمين نشستند ؛ چون همه نشستند عبدالبهاء دو دستش را بر چشمش گذاشت و با جنبش سر و نگاه ، همه را از ديده گذراند و خوشامد گفت .
پشت به صندلى داد و سپس چشمان خود را بست و در انديشه فرو رفت . آنها كه پيرامونش بودند خاموش و آرام دست بر سينه نشسته و دم فرو بسته آوايى از كسى برنمىآمد ، چنانكه گفتى جنبدهاى در ميانشان نيست . پس از دمى سر برآورد و گفت : « پشتيبانى يزدان نيروى شگرفى است و جان هر كار است و در همه جا بايسته است . روزگارى كه در بغداد بودم و كودك خردسال بودم يك شاهزادهى ايرانى بود به نام تيمور ميرزا كه پنجاه سال روزگار خود را در شكار گذرانده بود . يك روز در كنار دجله شكار مرغابى مىكرد . آن مرغابىها دستهى ويژهاى هستند كه من در جايى نديده بودم جز چند سال پيش در « طبريا » كنار درياچه . اينها پيوسته در جنبشاند ، زير آب مىروند و بيرون مىآيند . تيمورميرزا يكى از آنها را نشانه گرفت ، چون تير را رها كرد مرغابى زير آب رفته بود و اندكى جلوتر سر در آورده هر چه كرد نتوانست يكى از آنها را بزند . من تفنگ را از دستش گرفتم و جايى را نشانه گرفتم كه مرغابى سر از آب بيرون مىآورد با اين سنجش يكى از مرغابىها را زدم و همچنين دومى و سومى و چهارمى را . شاهزاده در شگفت شد ! پرسيد : چگونه اينها را زدى ؟ گفتم : شما ديديد كه اينها پيوسته در جنبشاند و روى آب نمىمانند تا تير به آنها بخورد . من جايى را
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٢٦