نشانه گرفتم كه آنها از آب بيرون مىآيند . تيمور ميرزا رو به نوكر خود كه در پشت سرش بود كرد و گفت : اين بابىها در هر كار پشتيبانى يزدان را دارند ، پنجاه سال است من شكارچىام نتوانستم يكى از اين مرغابىها را بزنم ، يك بچه بابى همهى آنها را زد . » سپس روى به همه كرد و گفت : « ببينيد كه پشتيبانى خدا چه مىكند . » آنگاه به يكى از بهائيان كه اهل آباده بود روى كرد و گفت : « بخوان . اين مرد مبلغ بود و سخنور بود ولى خوشسخن و دانشمند نبود ؛ يك چكامهى دور و درازى خواند و همه را به ستوه آورد . پس از آن عبدالبهاء به ديگرى گفت بخوان او هم از سخنان بهاء در سپاس خدا چيزى خواند چون به پايان رسيد عبدالبهاء گفت : « فى امانالله . » از اين سخن همه از جا برخاستند ، هر كسى به سويى رفت ، ما هم به مسافرخانه آمديم و گرداگرد ميز شام نشستيم . آن شب شام قيمه پلو داشتيم ، من ديدم پيش از آنكه مهمانان شام را پخش كنند و به هر يك بشقابى بدهند يك بشقاب پر كردند و براى عبدالبهاء به در خانه فرستادند . من از آبادهاى پرسيدم : « مگر عبدالبهاء هم از شام ما مىخورد ؟ » گفت : « نه ؛ چون آقا محمدحسن نگهبان مسافرخانه در كار خوراك مهمانان نادرستى كرده و به اندازهى پولى كه مىگيرد شام نمىدهد و خوراك خوب نمىپزد و دغلى مىكند عبدالبهاء دستور دادهاند هر شب از آنچه كه به خورد مهمانها مىدهد بشقابى هم براى نمونه به نام او بفرستد ، تا ببيند مهمانان چه مىخورند . »
فرداى آن روز كه آدينه بود به گرمابه رفتيم و پيش از نيمروز از گرمابه به در خانه آمديم ديديم عبدالبهاء سوار شده و به مسجد مىرود ؛ كرنش كرديم پاسخى گرفتيم سپس گفت : « از شما پرسيدم گفتند به گرمابه رفتهايد . عبدالبهاء روانهى مسجد شد . ما دانستيم از روزى كه بهاء و كسانش را به عكا كوچاندهاند روش و آئين مسلمانى را مانند نماز و روزه نگه مىدارند و خود را به مردم مسلمان مىشناسانند و پيرو روش حنفى مىنمايند و هر آدينه عبدالبهاء به مسجد مىرود و پشت سر پيشواى مسلمانان مانند ديگران نماز مىخواند .
بارى براى خوردن نهار به بالاى كوه كرمل رفتيم و باز مانند روز گذشته در فرو
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٢٧