تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
رفتن آفتاب به در خانه آمديم و مانند شب گذشته به پيشگاه عبدالبهاء خوانده شديم . آن شب نيز سخن از پشتيبانى خدا به ميان آورد و سرانجام از آخوندهاى ايران نكوهش كرد و رشته‌ى سخن را به اينجا رسانيد كه گفت : « آخوندهاى پيشين مانند آخوندهاى كنونى نبودند ؛ آنها دين داشتند ، دانشمند بودند ، خداترس بودند ، ولى اينها كه اكنون خودنمايى مىكنند دين ندارند ، نادانند . آنها چون دين داشتند فرمانشان در بين مردم روان بود و در دل و جان همه جاى داشتند . » سپس گزارش ديدار سيدمحمدباقر رشتى را در اصفهان با محمدشاه قاجار داد ، بدين گونه : « گاهى كه فتحعلىشاه به اصفهان مىرفت پيش از هر كار از سيدمحمدباقر ديدن مىكرد . روزى كه پادشاهى به محمدشاه رسيد و به اصفهان گذرى كرد ، چون درويش بود و با آخوندها ميانه‌اى نداشت به ديدار سيدمحمدباقر نرفت . پس از يك هفته سيدمحمدباقر پيغام داد كه من به ديدن شاه خواهم آمد . محمدشاه به دستور حاجى ميرزا آقاسى به كسان خود و چاكران دربار و سربازها گفت : اگر سيدمحمدباقر به اينجا به ديدن شاه آمد و از نزد شما گذشت و با او برخورد كرديد به دو نپردازيد و رو به سوى او نكنيد ؛ ولى چون سيدمحمدباقر كه سوار بر الاغ بود و چند نفر پيرامون او را گرفته بودند به سراى پادشاه رسيد ، درباريان و چاكران و سربازان پادشاه ، پيرى و سنگينى او را ديدند رج‌ها « 1 » را به هم زده به سويش تاختند و به دست‌بوسش شتافتند ، چنان‌كه آشوبى به پاخاست و هر كس كه دستش به او نمىرسيد سم خر را به جاى دست او مىبوسيد . چون به نزديك ساختمان رسيد و خواست از پله‌ها بالا برود تا به پيشگاه شاه برسد از ناتوانى نتوانست و روى پله ايستاد ؛ محمدشاه و حاجى ميرزا آقاسى به زير آمده زير بغلش را گرفتند و به بالاخانه بردند و چون در آنجا يك صندلى بيشتر نگذاشته بودند به ناچار سيدروى آن نشست و تا آوردن صندلى ديگر محمدشاه سرپا بود . » آنگاه از پرهيزكارى ميرزاى قمى سخن به ميان آورد و گفت : « ميرزاى قمى با فتحعلىشاه
هامش
( 1 ) . رج : صف ، رده ، رديف