با همهى اينها چون به درون آمد پيش رفتيم كه به روى پايش بيفتيم و زمينبوسى كنيم ، نگذاشت و گفت نمىشود . همه بر جاى خود نشستيم . پس از درود و شادباش به شوقى فرمود : « براى اينها چاى بياور . » شوقى برخاست و چاكرى كرد و براى ما هفت نفر چاى آورد ؛ آنگاه از ايران و دوستان ايرانى پرسشها كرد و پاسخها شنيد . بار ديگر به شوقى دستور آوردن چاى داد و گفت : « مىخواهم خستگى اينها را با چاى دربياورم . » چاى دوم را هم خورديم سپس گفت : « خستهايد برويد بالا كمى آسايش كنيد ، آنگاه شما را خواهيم ديد . » اين بود نخستين ديدار ما از عبدالبهاء .
از نزد او بيرون آمده راهنمايان به دستور او ما را به بالاى كوه كرمل كه مسافرخانه آنجا بود بردند و هر دو يا سه تن را در اتاقى جا دادند و چون نيمروز بود ما را به ناهار خواندند . سر ميز ناهار رفتيم نان و پنير و هندوانه خورديم و كمى آسايش كرده پيش از فرو رفتن آفتاب روانهى در خانه شديم ؛ ولى من از اين انديشه بيرون نمىروم كه كسانى كه دربارهى روى و خوى عبدالبهاء آن سخنان را گفتند گزافهگو بودند و يا ما را ديدهى خدابينى تباه بود كه او را چنانكه شايد نديديم . سرانجام با خود گفتم : چون روزگارى در دورى از آن روى نازنين و پيكر يزدانى به سر بردهايم ، هر آينه تاب ديدار رخسار يار را چنانكه هست نداريم ، اين بود كه دربارهى ما بخششى فرمود و گوشهى چشمى نمود تا ما بىخود نشويم و جاى تهى نكنيم و بهناچار در ما آمادگى پديد شود ، خود را چنانكه هست خواهد نمود .
اين انديشه در مغزم آمد و شد مىكرد ، ولى مرا خرسند نمىكرد . گاهى مىگفتم ما بايد به درون بنگريم و كارى به بيرون نداشته باشيم ، چشممان به دانش و خرد و مهر و رازدانى و مردمدوستى و نشانههاى پرورش روان او باشد نه به ريش و بالا و چشم و ابرو . . . در مسافرخانه با آقاى محمدحسن نگهبان آنجا و حاجى ميرزا حيدرعلى اصفهانى و ملا ابوطالب بادكوبهاى كه مىگفتند فزون از صد و بيست سال دارد ديدن كرديم ؛ بنده با اين مردمان كه از پيشينيان پيروان اين كيش بودند سر فرود مىآوردم و آنها را گرامى مىداشتم و مىگفتم چون اينها سالها شب و روز در پيشگاه بهاء و
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 325
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٢٥