تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
چهره‌اش بتواند نگه كند :
چشم از آفتاب خيره شود * خيرگى چون فزود تيره شود
بسا مردمان كه به او گرايشى نداشتند چون به نزدش بار يافتند دگرگون شدند و آستانش را بوسيدند و به او گرويدند و برخى او گشتند ؛ از اين‌گونه سخنان چندان بر گوش‌ها مىخواندند كه آدمى باور مىكرد . بارى چون ما با اين گمان‌ها پرورش يافته بوديم دنبال چنين مردى مىگشتيم . فرزندان و دوستان من ! نمىتوانم براى شما بگويم چگونه ما از پله‌ها بالا رفتيم و چسان اشك مىريختيم و با شادى و اندوه گستاخى و شرم ، بيم و اميد ، خوشى روان و تپش دل ، درون خانه شديم و مىگفتيم اكنون در برابر كسى مىرسيم كه كان بخشش و داناى راز ، روان‌بخش و پاداش‌ده است ، مهرش بهشت بهرين و خشمش دوزخ آتشين مىباشد . . . عبدالبهاء در اتاق نبود و براى ما خوب شد كه دمى چند چشم به راه باشيم و به خود بپردازيم در كشاكش اين انديشه‌ها بوديم كه پيرمردى كوتاه بالا با شكم برآمده و ريش كم‌پشت برنجى نه برفى و ابروان كشيده‌ى سفيد و جبين رخى پرچين و گيسوان سفيد ولى بسيار تنگ دستار سفيدى بر سر و جامه‌ى سياه آستين‌گشادى در بر به درون آمد و پىدرپى مىگفت : « مرحبا مرحبا خوش آمديد خوش آمديد . » در پشت سر او يك مرد و يك جوان هم بودند . آن پيرمرد عبدالبهاء بود و اين دو ميرزا هادى دامادش و شوقى پسر او و نوه‌ى عبدالبهاء بودند . من از ديدنش در شگفت شدم و نمىخواستم او را در اين پيكره ببينم و اگر در جايى غير از آنجا تن به تن به او برخورد مىكردم و هنگام شناسايى مىگفت من عبدالبهاء هستم هرگز باور نمىكردم ، زيرا نه تنها با آنچه كه درباره‌ى رخسار و اندام او شنيده بودم برابر نبود ، با عكس‌هايى كه از چهره و پيكر او گرفته بودند نيز همانندى نداشت . ما با نشانىهايى كه داده بودند مىخواستيم با مردى روبه‌رو شويم بلندبالا با چهره‌ى روشن و پرفروغ و ريش سفيد برفى انبوه و گيسوان افشان و نگاهى در جان و روان كارگر .