گفتم و به يك سوى شدم او هم سر خود را ميان دو دست پنهان كرد و سرشك از ديده به رخ آورد . . .
شب را اندكى دراز كشيدم و پيش از برآمدن آفتاب برخاستم و با دوربين دور و بر خود را نگاه مىكردم ، رفتهرفته خشكى پديدار شد ، در يك سو كوهى نمايان شد و در برابر آن در كنارهاى ديگر ساختمانهاى شهر و گلدستهاى . پرسيدم گفتند : « اين كوه كمل است و آن هم شهر عكا و گلدستهى خانهى خدا . » آفتاب برآمد كشتى هم جنبش خود را آهسته كرد و همچنان مىرفت تا به اندازهى هزار گام به كنار حيفا مانده لنگر انداخت . كرجىبانان گرداگرد كشتى را گرفتند و كشتىنشينان را پايين آوردند و بر كرجى سوار و در كنار دريا نزديك گمرك پياده مىكردند . با شور و شادى بيمانندى از كشتى به كرجى و از آنجا به كنار دريا آمديم و همانجا با ميرزا هادى افنان ، پدر شوقى افندى ، برخورد كرديم او هم كمك كرد و كاچال « 1 » ما را از گمرك گذراند و ما را سواره بىآنكه بدانيم كجا مىرويم به سراى عبدالبهاء آورد .
ما به گمان اينكه به « مسافرخانه » آمدهايم ، در دل اين انديشه را داشتيم كه به گرمابه رويم و سر و تن بشوريم و بوى خوش به خود بزنيم و پيراهن تازه بپوشيم ، آنگاه به آستان بوسى بياييم . دوستان گرد ما آمدند و خوشامد گفتند ، ما هم از شادى در پوست نمىگنجيديم ، ناگهان ميرزا هادى از بالاى پلكان ما را خواند و گفت : « بفرماييد شما را خواستهاند . » دانستيم كه اينجا سراى عبدالبهاء است نه مسافرخانه .
در آن روزگار بيشتر بهائيان بهاء و عبدالبهاء را نديده بودند ، ولى از دوستان و پيروانش دربارهى او چيزها شنيده كه چنين و چنان است ، رخسارى پرفروغ دارد و چشمانى گيرا ، و هر چند آدمى نيرومند باشد در برابرش ياراى ايستادگى ندارد ، كشش او بر سنگدل و بىدينترين مردم چيره مىشود ، هر انديشه كه در دل دارى بر زبان مىآورد و هر راز كه نهان كنى آشكارا مىسازد ، تاكنون كسى يافت نشده كه در
هامش
( 1 ) . كاچال : آلات و ادوات و اشياء ضرورى